قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چه قدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

نخواهم نوشت مگر تصمیمم عوض شود. تک تکتان را دوست داشتم و دارم. وبلاگ هایتان را می خوانم. اگر حرف گفتنی هم باشد نظر می گذارم برایتان.
شاید اینکه نمی توانم اینجا از روزانه هایم بنویسم و بدون اینکه اندوه بر دلم بنشیند این است که نیتم در ساختن اینجا همان است که گوشه ی صفحه نوشته ام. سعی ام را کردم، نشد. اما یادها و خاطره ها که آزارم می دهد...
پ.ن.1. شعر از مرحوم استادم قیصر امین پور.
پ.ن.2. قسمت نظرات را باز می گذارم که پل ارتباط من باشد با شما.
پ.ن.3. مریم جان من با تو کارها دارم. فقط کمی زمان می برد با این روزهای شلوغی که من دارم.