|
|
|
|
|
و مدام از خودم می پرسم که تو چرا حتی سعی نمی کنی که آرامم کنی.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 22:48 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستم داشته باش کم اما هميشه بعد از بحث ديشب سکوت کرده ای. نمی دانم سکوتت را بشکنم يا نه! مي بينم که چيزی ارزشمند دارد از بين می رود... قطره... قطره... نمی دانم چه کاری درست است. بگذارم هر کاری بکنی و هر حرفی بزنی يا جنان ديوار ضخيمی بين خودمان بکشم که اگر فرياد هم زدي صدايت به من نرسد؟! چنين تصميمی را عملی کردن يعني اول حکم به قتل تمام آن چيزی بدهم که برای بودنش همه ی اين ماه ها را صبر کردم.... می توانم؟ بغض تما اين ماه ها ديشب باز شد و .... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 17:11 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 12:25 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر به راستی مرا دوست داری قرار بود پنج شنبه شب برسی اما به دلیل مشکلاتی که پیش آمد امروز می آیی و امشب می رسی. می آیی اما برای من فقط صدایت می آید. از این همه انتظار برای یک صدا گاهی خنده ام می گیرد. هرکس این ها را بخواند و به سادگی من بخندد حق دارد اما همه ی اینها که نوشتم تمام سهم من از دوستی مان بود. می دانی امروز یک لحظه از ذهنم گذشت که در ده ماه گذشته فقط چهار روز تو را دیدم. پ.ن. شعر از "نزار قبانی" است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:3 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
دیوانه شدم با که بگویم که من از تو هم دورم و هم از تو مرا فاصله ای نیست عزیزم sms داده ای که دوباره برای سنگ کلیه ات رفتی بیمارستان. نوشته ای نگران نباشم. نوشته ای فقط خبر دادی که امشب منتظرت نباشم.... می شود؟ می شود بدانم بیمارستانی و نگران نباشم؟ با اینکه سیم کارتم اعتبار ندارد فکر می کنم زنگ زدن به تو بهتر از این است که در نگرانیم بنشینم. صدای خسته ات از یادم می برد که ما فاصله داریم... می گویی تنهایی... می شود بدانم درد داری٬ بیمارستانی و تنهایی و من نگران نباشم؟ می گویی با یک آمپول بهتر می شوی... می شود تو را که با تصور آمپول هم دلت ضعف می رفت را با درد ببینم و نگران نباشم؟ قول می دهم... قوا می دهم که دعا کنم که این کابوس تمام شود... و آخرین جمله ات که "من را ببین با این درد می خواهم بحث منطقی کنم." یعنی من هنوز شیطنت را در تو بیدار می کنم حتی اگر اون سنگ ۵ میلی متری قصد آزار تو را داشته باشد... و تلفن قطع می شود. پ.ن. ببخشید که چند روزی نبودم... هم امتحان داشتم و هم مدتی اینترنتم قطع بود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:45 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:37 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم برایت تنگ می شود وقتی از من دوری. دلم برایت تنگ می شود وقتی صدایت در گوشم نمی گوید. دلم برایت تنگ می شود وقتی خطوط تایپ کرده ات روی مانیتور من نیست... اما این احساسی که الان دارم چیست؟ که من اینجا نمی دانم تو در بیمارستان هستی یا مرخص شده ای؟ چیزی فراتر از دلتنگی است دیدن نوشته ات که می گویی دوباره سنگ کلیه ات حرکت کرده و دوستت تو را برده بیمارستان. اینکه تو درد داشته ای و من خبر هم نداشتم قلبم را می فشارد.... و همه ی کاری که می توانم انجام دهم این است که بگویم مواظب خودت باش.... حالم از این دوری بهم می خورد.... در مدتی که در سفری یک بار میل می زنی برایم. یک بار اس.ام.اس می دهی و یک بار هم زنگ می زنی و می گویی که دلت بیش از این طاقت نیاورده است... از سفر می آیی و عید می شود. به محض اینکه سال تحویل می شود اس.ام.اس می زنی برایم و می گویی که برای هر دومان دعا کرده ای و من نمی دانستم که سال سختی در پیش دارم و چه لحظات تلخی را باید بچشم و.... هفته ی دوم تعطیلات می آیی که دو روزی با هم باشیم. این بار فقط به خاطر من است که می آیی.(بماند که گفتی ساکت در شهرت جا مانده و آن عروسک من همراهت نبود.) و همان روزهاست که می فهمی چه شیطنتی در رگ هایم است! همان روز اول و ساعات اولی که با هم می رویم توچال هنوز دیوارهای من بلندند و فاصله ی مادی و معنوی ات را با من حفظ می کنی. من آن روزها اینقدر سبک راه می رفتم که حسادت برانگیز بود. این را خودم می دانستم. می دانستم که وقتی حواسم جای دیگری است نگاهم می کنی و سر که برمی گردانم نگاهت را می دزدی. بس که در نگاهم شیطنت بود... و می فهمیدم که گاهی نمی دانی چه بگویی تا بهانه برای شیطنت دست من ندهی... همان اول را هاست که می گویم من دوست دارم روی جدول راه بروم و روی جدول راه می روم. نگاهت می کنم. نگرانی از حرکاتت و نگاهت پیداست. به روی خودم نمی آورم و در ل می خندم. تا ایستگاه اول بالا می رویم. و بعد از خوردن چای پیاده پایین می آییم. با تاکسی تا تجریش می آییم و از آنجا پیاده می رویم تا رستوران نایب. بعد از ناهار در پارکی نشسته ایم که هدیه ی تولدت را به تو می دهم. گرچه تو گفتی تاریخ تولد من مهم است و این حرف من نبود اما تو فراموش کرده بودی و من یادم بود. تولدت سیزدهم فروردین بود و من که می دانستم آن روز یا بعدترش نمی توانم تو را ببینم٬ هدیه ات را زودتر آماده کردم. خوشحال می شوی. نامه ای هم برایت نوشته بودم که چند خط بیشتر بود اما صدای نگرانی هایم درش بیداد می کرد که من با همه ی شک ها و تردیدهایم در کنارت بودم و با همه ی شک ها و تردیدهایم برایت نوشته بودم. با تو قرار گذاشتم که روز تولدت بازش کنی.... روز دوم شاید شیرین ترین خاطره ی ما باشد. خاطره ی اینکه من سوختم... اینکه سینی چای را که دستم دادند پایم لیز خورد و دو تا لیوان آب جوش از گردن تا پایم را سوزاند... و من می خندیدم... تو فقط دست های قرمزم را دیدی و نگران شدی و نمی دانستی چه کنی... من درد داشتم اما از وضیعت پیش آمده خنده ام می گرفت. و چهره ی متعجب تو! دستم را توانستم بشویم تا التیام یابد اما منی که در نهادم هنوز از تو شرم می کردم چگونه می گفتم که سوزش دستم نیست که آزارم می دهد. پوست تنم بود که داشت می سوخت... و من چه قدر آرام بودم آن روزها... چه قدر در مقابل دردها قوی بودم آن روزها... تو باز می گردی به شهرت و من به خانه مان و یکی دو ساعت بعد زخم های سوختگی ام چنان متورم شد که رفتم بیمارستان و تماس ها مکررت و صدای لرزانت هنوز برایم ارزش دارد... می دانی هنوز بعد از گذشت یک سال و دو ماه جای سوختگی ها روی دست و تنم هست و نمی شود که ببینمشان و یاد تو نیفتم... داغ بودنت روی تنم٬ دلم را می سوزاند..... پ.ن. هفت روز دیگر تنها مانده است.....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:42 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم می خواهد بنویسم اما گویی ضعفی که روحم را فراگرفته نمی گذارد....
پ.ن. سانیای عزیزم خیلی به یادتم و می خوانمت اما نمی دانم چرا من نمی توانم برایت نظر بگذارم. حرف با تو زیاد داشتم. اما فقط این را بدان که درکت می کنم... خیلی خوب... اما این را هم بدان یک ماه واقعا چیزی نیست....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:9 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین همه ی غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی دلم تنگ است. دلم گرفته است. آشفته می دانی یعنی چه؟ خسته؟ کلافه؟ دارم خفه می شوم. می فهمم که درس خواندن یعنی خواندن همه ی چیزهایی که دوستشان دارم سخت شده است. پریشب اینقدر کابوس دیدم که از خوابیدن ترسیده بودم. اینقدر با چشمان باز روی تخت نشستم تا نمی دانم کی خوابم برد. باورت می شود؟ من که خوابالو بودم و تحت هر شرایطی خوابم می برد... چرا با نزدیک تر شدن آمدنت حالم بهتر نمی شود؟ باقی اش را هم بگویم؟ از سفر که می آیی خشمگینم و تو با تمام خستگی ات آرامم می کنی که گاهی بعضی چیزها پیش می آیند... دی ماه هم می گذرد. امتحانات پاین ترم من است. خوب به یاد دارم که امتحان مثنوی داشتم که مسافر دبی شدی. شب تا صبح بیدارم و درس می خوانم و شب تا صبح بیداری و برایم از خستگی و وضعیت پروازها گله می کنی و صدایت هنوز در گوشم می گوید: "کاش من مسافر اروپا بودم." می روی سفر. فردایش از تو خبری ندارم. روز بعدش دو تا امتحان دارم. تا صبح نمی خوابم و قبل از امتحان کارم به بیمارستان و سرم می کشد. شبش هنوز گیجم و منگ که زنگ می زنی. می گویی که می خواهی حال من را بپرسی و امتحانم. نای حرف زدن ندارم. می گویم که امتحان نداده ام و تلفن قطع می شود... می خوابم و شادی در زیر پوستم می دود که به یادم بوده ای. از سفر که می آیی آشفته ای. درد دل می کنی و در جوابم که چه چیز تو را آشفته کرده است می گویی: می ترسم همه چیز با هم پیش بیاید... و بیشتز این توضیح نمی دهی که مگر چه قرار است پیش بیاید... حتی به خاطر دارم که می گویی: من باید بروم دیدن مادربزرگم.... و دی ماه هم تمام می شود. بهمن هم می گویی اسفند می آیی که گرفتاری... که داری درس می خوانی (هنوز نمی دانم این درس خواندن چه صیغه ای بود؟!) و من به نیلوفر می گویم: اصلا نتیجه اش مهم نیست می خواهم ببینم که از این همه حرف الکی زدن خسته می شود و تصمیم می گیرد که راستش را بگوید... (این را نمی دانستی. نه؟) بهمن است که کلیه ات درد می گیرد و من هیچ گاه به تو نگفتم که برای اولین بار آرزو کردم کاش به من نزدیک تر بودی... بهمن ولنتاین است؟ اینقدر برایم مهم نیست که هنوز تاریخش را نمی دانم. تلفن می کنی و می گویی که برایم عروسک خریده ای و نگه اش می داری تا مرا ببینی. نمی دانم در ذهنم چه می گذرد که می گویم: مبادا به کس دیگری بدهی یا بلایی سرش بیاوری. من خرسم را می خواهم و از حرفم تعجب می کنی. اسفند که می شود دیگر خشمگینم از این همه بی مسئولیتی در قبال حرف هایت. می گویی عید تعطیلی و می گویم: لابد اون وقت می آیی؟ می گویی: از کجا فهمیدی بقیه ی جمله ام را؟ و می خندی. و جوابم که: "کسی که آبان بگوید آذر. آذر بگوید دی و دی بگوید بهمن و بهمن بگوید اسفند. اسفند که بشود می گوید فروردین. اگر اسفند نیامدی، فروردین هم نیا." و اسفند با خانواده ات مسافر مالزی هستی که برای کارت یک روز زودتر می آیی و قرار می شود بعد از کارت ساعت 6 همدیگر را جلوی دانشگاه ببینیم. پالتوی مشکی پوشیده ام با شال بنفش و موهایم که ریخته اند توی صورتم... بعدها مرا اینگونه توصیف کردی و تو را هنوز خوب به یاد می آورم که قهوه ای پوشیده ای و آنجا که ایستاده ای مرا نگاه می کنی که نزدیک می شوم و نزدیک تر و سلام که می کنم. می گویی: پس بانو تویی؟ و من با همه ی شیطنتی که زیر پوستم جمع شده است می گویم: "اوهموم" (فراموش خواهم کرد که اوهوم گفتن هایم را دوست داشتی و اینقدر مرا به حرف می گرفتی تا بگویمش؟) می رویم به کافه شاپی همان حوالی. به تو گفته بودم حافظه ی خوبی دارم. خرسم یادم نرفته بود. نه چون یک عروسک برایم مهم است. نه! چون حرفت برایم مهم بود و عملت. هیچ نمی گویم. تو هم اشاره ای به قضیه نمی کنی. یک ساعتی با هم حرف می زنیم و دیگر وقت رفتن است. از من می خواهی که مسیرم را کمی عوض کنم تا در مسیر هم با من باشی. قبول می کنم. در ماشین نشسته ایم که می خواهی دستم را در دس بگیری که نمی گذارم. دیوارهایم همچنان بلندند. لبخند می زنی و می گویی: "همین متفاوت بودن هایت برایم مهم است..." قبل از اینکه پیاده شوی از تو می خواهم که در این یک هفته ای که در سفری با من تماس نگیری و می خواهم که چرایش را نپرسی. می گویی با اینکه برایت سخت است اما چشم. می خواهی حالا دلیلش را برایت بگویم؟ می خواستم فکر کنم که چرا داری وارد زندگی ام می شوی؟ که چرا دیوارهایم دارند کوتاه می شوند. که ماندنی هستی یا باید بروی؟ که دارم از نزدیک شدنت می ترسم که هنوز بعد از گذشت چهارده ماه هنوز دارم می ترسم و نفهمیدی که چه قیمتی داده ام.... پ.ن. دیشب مفصل نوشته بودم که پرید...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 21:29 توسط بانو
|
|
||