|
|
|
|
|
بعد از اینکه آقای دوست رفتند شهر خودشون، قرار شد تا تاریخ 26 تیر ماه هر دو فکر کرده و تصمیم خودمون رو اعلام کنیم. البته من ترجیح می دادم تصمیم نهایی را رو در رو بشنوم که آقای دوست راحت نبودند. خلاصه کنم 22 یا 23 یک سری مشکلات برای این آقای دست ما پیش آمد و کلا ماجرای ما در حاشیه قرار گفت. امروز قرار شد آقای دوست تا تاریخ 9 مرداد فکر کرده و جواب مرا بدهند. آقای دوستم راستش این است که من نمی توانم ذهن تو را بخوانم. پس وقتی هیچی نمی گویی و هیچ اشاره ای نمی کنی و اینقدر راحت از کنار زمان می گذری که انگار نه انگار که این منم که تلخی اش را حس می کنم، خسته می شوم و غمگین و دلخور و خشمگین. من مدام با خودم درگیر می شوم تا تو را و شرایط را درک کنم اما تو هم لحظه ای، ساعتی، روزی سعی کرده ای که من و موقعیتم را درک کنی؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1:12 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم می خواهد سکوت کنم و نگاهت کنم و صبر کنم اما نگذار طولانی شود....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:43 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
پ.ن. دوستان عزیزی که رمز را می خواهند آدرسی بدهند تا رمز را بگویم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 2:14 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
می دانم خسته ای اما خسته دل مباش! پ.ن. سودای عزیزم. نظری که گذاشته بودی بسیار برایم ارزش دارد. اما اجازه بده که خصوصی نزد خودم بماند. مرسی عزیز دلم. من یک روز حتما بیشتر برایت توضیح می دهم. ببخش که تاییدش نکردم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 2:34 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
من ای دوست... از صدای ضبط شده ی خود بر نوار بیزارم و از شعرم که چون رود خاکستر از خلیج تا اقیانوس پراکنده است... خواهشم این است... که از حیاتم صفحه ای از صفحات گرامافون نسازی و مرا با دشنه ی صدای من سر نبری که از این نوار تکراری... بسیار خسته ام... زمان دارد فرسوده ام می کند. گذر لحظه لحظه ی ثانیه ها را با تک تک ذرات وجودم می فهمم. روز به روز بیشتر و بیشتر تحلیل می روم و کاش تو این ها را نمی خواندی. گاهی همه چیز دارد از لای انگشتانم لیز می خورد و گاهی هیچ چیزی برای از دست رفتن وجود ندارد. من از این بازی طولانی خسته ام. این بازی طولانی که برنده و بازنده ای ندارد. هربار که می خواهم آرام شوم و ادامه دهم چیزی مانع می شود. از ضربه های پتک مانندی که بر سرم کوبیده شده و می شود خسته ام. بی حوصلگی صدایت را می فهمم و به تو حق می دهم و می دانم که باز هم افتاده ام زیر چرخ دنده های زمان. چه کسی دارد مرا بازی می دهد؟ از این همه صبری که مرا مابین زمین و هوا گذاشته است متنفرم. بیزارم از روزهایی که می گذرانم و لبخندهایی که می زنم و... تو چه قدر حرف نمی زنی... پ.ن. شعر از نزار قبانی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:58 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
این ها را که می نویسم حتما دیگر خوابی. این قدر خسته بودی که اگر بدون فکر و خیال خوابیده باشی الان خوابت عمیق است و نفس هایت نیز. از ظهر از تو بی خبرم. ساعت حدود یازده شب که صدایت در تلفن می پیچد و چیزی در گوشم زنگ می زند. چیزی عادی نیست. صدایت را چگونه بنویسم که باور کنی دلم می خواست قبل از هر سلامی بپرسم چه شده است؟ اما می دانم که اگر بپرسم خواهی گفت:"چه طور؟ چیزی نیست خسته ام. دیشب دیر خوابیدم." خودم را می زنم به همان کوچه ی معروف و حرف می زنم. و مغرور می شوم که هنوز هم آرام و صبور می خواهی که دکتر بروم. که خسته نمی شوی. و اینکه می گویی قولم به دلت ننشسته است بیشتر از هر گفته ی دیگری می تواند برایم تهدید آمیز باشد... باز هم چیزی نمی گویی و من هم نمی پرسم. نه اینکه بی اهمیت باشد. می خواهم سوالم هدر نرود و نگذارم که پشت سکوتت با دغدغه هایت تنها بمانی. کم کم می گویی. همه چیز را.همه ی آنچه را که نمی دانستم. که باقی دلمشغولی هایت را از حفظم. که باقی دغدغه هایت را من می نویسم، من هم می خواهم. که ماجرای آب و آتش است. "بانو نگرانم. خسته ام. نگرانم. نگرانم. فکرم مشغوله..." دلم می خواهد دستانم را بر چشمانت بگذارم و بگویم: چیزی نگو... فقط نفس بکش. می گویی:"بانو دعا کن." مگر نمی دانی از بس که خدا را صدا کرده ام، وقتی صدایم را می شنود فقط می خندد... می گویم: "خوب بخوابی. فکر نکن. فقط آروم بخواب." و کاش باور کنی این که گفتم فکر نکن چنان خالصانه بود که حتی دلم نمی خواست به من فکر کنی.... کاش راحت خوابیده باشی... شبت به خیر پ.ن. درباره ی چه چیز جز صدایت بنویسم که بیشترین ربط را به تو داشته باشد؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 1:19 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
زن بر زانوی شعر می نشیند تا عکسی یادگاری بگیرد عکاس آن دو را دو خواهر می پندارد...1 * گرچه امروز عروسی اش بود و در این هجده سالی که دوستیم بارها برای چنین روزی نقشه کشیده بودیم اما عروسی اش نرفتم و یک لحظه هم تأسف نخوردم. که اینقدر از من دور شده است که حتی نتوانست نیم ساعتی بی تابی ام را تاب بیاورد و مدام می گفت تو چرا نمی گذاری من حرف بزنم و عاقبت فقط نگاهش کردم که نمی دانست همه ی حرف هایش را من زندگی کرده ام و گریسته ام. و حرفی که عاقبت بر دلم نگه داشتم و نگفته که: تو که نبوده ای و نپرسیده ای حق قضاوت نداری. که .... وصالت مبارک و مستدام دوست قدیمی من. خاطراتمان را که مرور می کنم می بینم ما هیچ گاه شبیه هم نبودیم. چگونه این همه سال این همه تفاوت را تاب آورده ایم. ** آقای دوستم آن روز را حتما یادت هست که از "کوه نور" تا "پارک جمشیدیه" را پیاده رفتیم. در آن سربالایی روی جدول نشستی و من جلوی
خورشید ایستاده بودم. گفتم: حالا زیر سایه ی من نشسته ای... این روزها
خسته ام. خیلی زیاد و سایه ای می خواهم آرام. و چون نیست خواستم با عوض
کردن چیزهای کوچک اجازه دهم که حوادث از سر زندگی ام بگذرند. اما گاهی آدم
ها فراموش می کنند که دل دیگری هم گرفتار تصمیم ماست.مثل من که آن جمله را نوشتم یا تو که این مدت سکوت کردی.... 1. نزار قبانی پ.ن. درسته که تعدادی از دوستانم من را "بانو" صدا می کنند اما دلم بدجوری می خواهد که این اسم را عوض کنم. پیشنهادی ندارید؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:1 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
احساس آرامش در من می جوشد. زندگی در خود من جاریست و این همان موهبتی ست که تا لحظه ی موعود هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند از من دریغش دارد. تصمیممان هرچه می خواهد باشد زندگی در خود من جاریست. با همه ی ترس ها و خنده هایش. حالا هر قدر من با تو از روش های خودکشی سخن بگویم و تو بخندی. می خندیم چون مطمئنی که زندگی برایم جاریست. زندگی در خود خنده ها و گریه ها. من از لحظه هایم نمی خواهم بگذرم. حالا زیستن هرقدر که می خواهد سخت باشد. پ.ن. تصمیم دارم دستی به سر و گوش اینجا بکشم. از این به بعد شاید از جنبه های دیگر زندگی هم نوشتم و نه فقط آنچه به آقای دوست مربوط می شود و مخاطب نوشته ها هم فقط او نخواهد بود. البته هیچ چیز قطعی نیست. یک فکر هایی هم برای بعضی پست های خصوصی کردم. پ.ن. دوستان خوبم که برای پست قبل نظر گذاشتند، من همه ی آنها را خواندم. مرسی. اما اینبار تأییدشان نمی کنم. ببخشید |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 2:23 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
یعنی می شود که روزی آرام بگیرم و وقتی به تو فکر می کنم بغض نداشته باشم؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:14 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را وانهادم من تا خود اختیار کنی... اینک انتخاب کن! مرگ را در آغوشم یا بر دفترهای شعرم انتخاب کن! دوست داشتن را یا دوست نداشتن را که بزدلی ست برنگزیدن... رو به رویت نشسته ام. یادم نیست چه گفتی که ناگاه تمام تمام ماهیچه های تنم لرزید. لرز از جایی بین ابروهایم شروع شد و چشمانم -که ناگاه همه جا تار شد- لب هایم٬ قلبم و پا هایم... دستانم را بر پیشانی هم می فشارم... اینقدر این لرز عمیق و شدید بود که نخواهم ببینی... و تو گمان کردی که بغضی ساده از کنارمان گذشته است اما بغض آن زمان گلویم را فشرد که در خیابان دوش به دوش من راه می رفتی و تو اینقدر گرم حرف زدن با تلفن بودی که نفهمیدی... پ.ن. شعر از "نزار قبانی" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:29 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
تیر ماه سال قبل را گمان می کنی فراموش می کنم؟ تو نه اینکه ندانی اما فراموش کرده ای. شاید عمدا. تیر ماه پارسال٬ روزی مثل امروز که مردم آرزوهایشان را می شمردند برای شبش."لیلة الرغایب" من خواستم آروزی بودنت را بکشم. گفتم که نمی توانم ادامه دهم. که فایده اش چیست؟ و تمام روز اشک بود و آه. و اس.ام.اس های تو. هنوز تعدادی از آنها را دارم: "حالم بده بانو. دارم از سردرد سرم می ترکه" حتی غلط دستوری جمله هم نشان می دهد که حالمان خوب نبود. یا "ماه کوچولوی من. می دونم سخته ولی من با تمام وجود دوستت دارم. محیط روی من تاثیر نمی زاره خانومم. سختش نکن. منم روحیم بهتر از تو نیست. بهم فرصت بده خودم و ثابت کنم." و حالا مطمئنم که آن زمان نمی دانستی که چه قدر سخت و یادت می آید که ۶ ماه بعد اعتراف کردی که محیط بر تو اثر گذاشت؟ حالا از کجا باور کنم که تو مرا با تمام وجود دوست داری؟ که یک قدر هم در جهت رضای من برنداشته ای؟ یا "راهم را به خاطر راحتی آیندمون انتخاب کردم. برای راحت بودن تو" و این دروغ رو بارها تا به امروز تکرار کردی و هر بار گفته ام که تو خودخواه تر از این حرف ها هستی... و شب که شد پذیرفتم که صبر کنم. و آخرین اس.ام.اس آن روزت "یادت باشه که من هر روز صبح به یاد تو بیدار می شم. اتوماتیک ۸۰۰ روز صبح به خیر از حالا بهت می گم." این تا زمانی که ایران بودی قبول اما بعد از رفتنت را نمی توانم باور کنم. ببخش. شب که شد نشستم رو به روی خدا. گفتم: آخه الان چه دعایی بکنم٬ چه آرزویی داشته باشم که هم رضای توی خدا توش باشه هم رضای من بنده؟! هر راهی صلاحمه بزار جلوی پام فقط تکلیفم را روشن کن. آرزویم طولانی بود... سخت بود... چیزهایی که خواستم... اشک هایی که ریختم... حالا یک سال گذشته٬ رضای خدا را نمی دانم اما رضای من هیچ کجایش نیست. می آیی فردا اما من هنوز اشک هایم خشک نمی شود و هنوز دلم آرام نمی گیرد و هنوز دارم صبر می کنم.... خسته ام. امشب چه آرزویی برایمان داشته باشم؟ تمام امیدم را کسی به خاک سپرده است و می ترسم که مبادا مجبور شوم با دست های خودم... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:54 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
باور کنم که جمعه تو را خواهم دید؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:19 توسط بانو
|
|
||