|
|
|
|
|
بعضی وقت ها چنان آدم ها حس مشترک دارند که.... مثل *
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 7:6 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
یک عزیزی امروز پایش را عمل کرده. برای آرامشش دعا کنید لطفا.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:19 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش می زدی استاد... همان موقع که مقابلت ایستاده ام. می گویم "نمی توانم" نگاهم می کنی. نمی پرسی چرا. می گویی "باید زور بالا سرت باشد؟" یک لبخندی می زنم که خودم هم معنایش را نمی دانم. می گویی: "ترکه ی آلبالو؟ فلک؟" کف هر دو دستم را می آورم بالا. "بزنید استاد! شاید جواب داد... شاید دوباره..." نگاهم می کنی و لبخند می زنی "دستت را بینداز... می توانی" تازیانه ی لبخندت خیلی درد داشت استاد... کاش می زدی... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 21:38 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم، ای وای دلم... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 13:1 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
ترانه ی عزیز من را به بازی "عادت های نامتعارف" دعوت کرده: * در هر زمان و در هر مکانی می توانم بخوابم. اغلب در تاکسی و اتوبوس خوابم. سر کلاس ها زیاد خوابیدم. در بوفه همچنین. در کتابخانه.... و ماجرا وقتی جالب می شود که بدانید من وقتی مضطرب، نگران، خشمگین و... می شوم به شدت خوابم می گیره. ** روزی 7، 8 تا لیوان چایی می خورم. اگر در خانه باشم یعنی اینکه زیر کتری تقریبا همیشه روشن است. نکته در اینجاست که من 80% مواقع وقتی زیر کتری را روشن کرده و از آشپزخانه خارج می شوم یادم می رود که چای می خواستم. این می شود که یا یکهو می دوم در آشپزخانه و با کتری بدون آب مواجه می شوم. یا یکی از اعضای خانواده می گوید: "بانو چاییت شد!" و نکته اینه که من تا الان کتری نسوزانده ام. *** امکان ندارد جدول کنار خیابان وجود داشته باشد و من بتوانم جلوی خودم را بگیرم که روی آن راه نروم. **** کلا با تغییر و تحول راحت نیستم. هر چیزی را همانطوری که هست دوست دارم. (البته این مغایر با پیشرفت نیست اما خب تنوع خیلی احتیاج ندارم) مثال این مورد: سی دی آهنگی که وارد ضبط اتاق من می شود تقریبا چند ماه طول می کشد تا خسته ام کند و تغییرش دهم. ***** عاشق زندگی ام. هر روز صبح که بیدار می شوl کلی از زنده بودنم لذت می برم. اما تا دلتان بخواهد به مرگ فکر می کنم و مرگ بسیار بسیار به من نزدیک است. تا این حد که گاهی موقع خداحافظی می گویم: "خب! حالا من را خوب نگاه کنید شاید دیگه منو ندیدید" و این موضوع براین اصلا هم ناخوشایند نیست. (البته مرگ خودم ها! کلا به مرگ دیگران فکر هم نمی کنم مبادا ناراحت شوم) ****** برعکس دیگر بانوان نازنین که اولین واکنش آنها در مقابل چیزهای ناخوشایند اندوه است و گریه، بنده اول عصبانی و خشمگین می شوم. و چه بشود که اندوهگین بشوم و باز هم چه قدر اندوهگین بمانم که گریه کنم. البته نسبتا دیر عصبانی می شوم. بیشتر چیزها ارزش واکنش نشان دادن ندارند اما اگر طوفان کند خشمم... فعلا عادت نامتعارف دیگری یادم نیست. هرچه هست متعارف است مثل درس نخواندن تا دقیقه های آخر. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 21:43 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بالاخره بعد از چند ماه دیدمش. با مانتوی سبزش و روسری سفید مثل روحش که سبز است و سفید. چشمان درشتش به من که نه به همه ی دنیا می تواند بخندد. روی نیمکت پارک جمشیدیه که می نشینیم دیگر در قید چیزی نیستم. خودمم و خودم و خودم. از خودم برایش می گویم و از خودش برایم می گوید. و ما ایرانمان را دوست داریم و ما تهران رادوست داریم و ما تجربیات مشترک داریم. از او که برایش می گویم درکم می کند و من چند باری بغض می کنم. و من چه قدر راحت بودم. آهنگ "درباره ی الی" را که از خودش گرفتم دارم گوش می کنم و به هدیه اش که کنار دستم است نگاه می کنم. برای من بوی محبت دارد و آشنایی. دنیایم با حضور هر آدمی بزرگ تر می شود و لاینتهی می شود با وجود آدم هایی که بزرگند و دنیایشان هم بزرگ است. در راه خانه از جلوی گل فروشی که رد می شوم سرمست می شوم از بوی گل. می روم داخل مغازه و یک شاخه رز دو رنگ می خرم. برای خانه مان. که پر از رنگ است. رنگ محبت و مهر و آرامش و سکوت و گاهی بحث و گاهی اشک اما امن است و راحت است و پناه است. اینک اشک هایم جاری می شود اما نه به خاطر چیزهایی ندارم. به خاطر همه ی چیزهایی که دارم اما با بی انصافی نمی دیدمشان. پ.ن. اگر فاش کنم این دوست مجازی که امروز وارد دنیای واقعی ام شد کیست هویت خودم لو می رود. ببخشید. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:58 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
مریم عزیزم دلت برای ما شور می زد، ممنون. دوستم داری، مرسی. از اینکه تمام این روزها کنارم بودی ار ته قلبم ازت ممنونم. اما دلم خواست اینجا جوابت را بدهم. حقیقتش نظراتی که نوشتی باعث شد بغضم باز بشه. اینکه گفتی هردو مقصریم، قبول. اما تاوانی که صحبت کردی. من تاوانم را پرداختم. می دونی اینکه سر آدم را بگیرند و بکوبند تو دیوار په طعمی داری؟ می دونی از درد گیج شدن یعنی چی؟ من می دونم. اون روز که پشت در سفارت برایم حرف می زد من همین حال را داشتم. روی نیمکت که نشستم اول تو سایه بودم و اینقدر دقیقه ها گذشتند که سایه رفت کنار و من اینقدر توان نداشتم که از جایم بلند شوم وکمی آن طرف تر بنشینم. و من ساعت ها تو آفتاب مرداد ماه نشستم. می دانی فردایش اینقدر اشک هایم می آمد که مادرم هم که مرا می دید بغض می کرد؟ می دونی یک ترم تمام گیج بودم؟ اصلا نمی فهمیدم چه کار می کنم؟ اگر استادهایم و دوستانم که دوستم دارند کنارم نبودند واقعا نمی دونم اون روزها چه نتیجه ای داشت. لعنت به من اگر به من می گفت: نظرت راجع به درس خواندن چیست؟" و من می گفتم"نمی خواد بری" می دونی اینکه طرفت حرف نزنه، حرف نزنه بعد یهو تصمیمش را اعلام کنه یعنی چی؟ یک شب دیر وقت بود به من زنگ زد. گفت حالم خوب نیست، سرم درد می کنه از بس فکر کردم. دونه دونه پرسیدم که چی اذیتش می کنه. گفت رها کردن کارش، دوری از خانواده اش، کندن از ایران، حتی اینکه واقعا آمادگی درس خواندن داره یا نه! مریم یک کلمه اگر اشاره ای به وجود من و دلبستگی به من و دلتنگی برای من کرده بود، برایم کافی بود. من داشتم خفه می شدم که بپرسم: "پس من چی؟" ولی نپرسیدم. مرهم شدم. اما من مدام داشتم زخم می خوردم. زخم اگر مرهم نداشته باشد چرکی می شود. مریم عزیزم اولین چیزی که هر کسی در یک رابطه احتیاج داره احساس امنیت است. من نداشتم. بپرس از خودش که چه کسی احساس را وارد رابطه کرد؟ بپرس که من چه دیوارهای بلندی داشتم. بپرس شاید به تو جواب دهد که چرا تا دیوارهایم را برداشتم اینقدر ضربه زد. چرا از این استرالیای لعنتی زمانی حرف زد که من گیج بودم از درد. از حرف زدن برایم می گویی؟ هر موقع ازش خواستم حرف بزنیم سکوت کرد. موکول کرد به آینده. از من خواست صبر کنم. اگر هم حرفی بود من حرف می زدم و او سکوت می کرد. سکوت می کرد و بعد هم می گفت اینجوری نیست و بعد باز سکوت می کرد. می پرسم پس بگو چه جوریه؟ باز هم سکوت می کرد. مریم خسته شدن می دونی چیه؟ بله من می دونستم از دو تا شهریم. من پای سختی هایش هم ایستاده بودم. اما مریم من باید در یک سال می دیدم که یک قدم هم او برای من برداشته. که یک لحظه هم او با من هماهنگ شده. "ما شدن" یک فرایند دو طرفه است. من خیلی همکاری کردم اما او جای هر دومون "من" است. عزیزم دلم می خواهد بدونب برایم ارزش داری و من هم دوستانی که اینجا دارم را دوست می دارم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:5 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب من برای هر دومان تصمیم گرفتم و همه چیز را تموم کردم. ما اینجا دیگر آقای دوست نداریم. من دیگر در زندگی ام آقای دوست ندارم. نه اینکه فکر کنید ساده بود اما تحمل این شرایط بس بود دیگر، نه؟ شاید همه چیز از یک اشتباه شروع شد. اینکه آقای دوست در حین اینکه داشت کارهای رفتنش را می کرد پای من را به زنگی اش باز کرد. و من شاد بودمو عاشق زندگی. و هیچ کس نمی تواند منبع شادی و آرامشش را به راحتی از دست بدهد. اینها که می نویسم از سر خودشیفتگی نیست. دلم یک جورایی می خواهد همه چیز را مثل یک داستان تعریف کنم. اما اینقدر بغضی که گلویم را گرفته سنگین هست که بخواهم تند تند بگویم تا تمام شود. من ایران را دوست دارم. من تهرانم را دوست دارم. من این خیابان هایی که در ترافیکش می خوابم را دوست دارم. من خانه ام و اتاقم و درسم، کتاب هایم و ... من همه ی زندگی ام با عشق زندگی کردم. من رشته ی درسی ام را صرفا بر اساس علاقه ام انتخاب کردم. من از پول و پرستیژ رشته های دهن پرکنی مثل حقوق در بهترین دانشگاه های ایران فقط به خاطر علاقه ام صرف نظر کردم. من همه ی هدفم این شد که کاری برای فرهنگ و ادبیات این مملکت و زبان انجام دهم. من آن دانشگاه شلوغ را که باری کارهای اداری اذیتم می کند دوست دارد. من استادهایم را دوست دارم. من دوستانی دارم که در زندگی ام موهیتند. من حتی اون مسئولی را که کارم را راه نمی اندازد دوست دارم. وقتی سرش درد می کند برایش چای و کیک می آورم و رو میزش می نشینم و می گویم: دیر نمی شود که اول با آرامش این را شما بخور. بعد نه تنها اون روز کار من درست می شود بلکه کار خیلی های دیگر هم راه می افتد و من اون لبخندهایی که دور و برم می بینم دوست دارم. نه اینکه فکر کنید اینجا را بهشت می دانم اما من جهنمم را دوست دارم. پس من از عاشقان و شیقتگان مهاجرت از ایران نیستم.من تاریخ می دانم و ادبیات. برای من پیشینه ی فرهنگی و تاریخی مهم است. من برای فرهنگ و ادبیات اروپا احترام قائلم. و معتقدم که این پیشینه در فرهنگ آن کشورها و در نتیجه در تک تک آدم هایی که در آن فرهنگ رشد می کنند موثر است. من چنین احترامی برای استرالیا قائل نیستم.من دختری هستم که از نسل خودم کمی سنتی تر فکر می کنم. من نه تنها فمینیست نیستم که کمی هم با نظراتشان مخالفم. من ترشی انداختن و سبزی پاک کردن را هم دوست دارم. پس من زندگی مدرنیته شده را نمی خواهم. من دلم نمی خواهد فرزندم فارسی را با لهجه صحبت کند. خانواده برایم حرف اول را می زند. حالا یک نفر می خواهد به خاطر علاقه ای ایجاد شده است من همه ی این چیزهایی که گفتم را رها کنم و بروم استرالیا. حالا من کمی از این فرد برایتان تعریف می کنم. اول آشناییمون 4 ماه تمام این پا و آن پا کرد تا از شهرش که دور هم نیست با هواپیما بیاید تا یکدیگر را ببینیم. آن موقع برایم دلتنگی مطرح نبود. اما برایم مهم بود که ببینم دارم خانم دوست چه کسی می شوم. رفتار و منشش را می خواستم از نزدیک ببینم. این ماه ها مدام سعی کردم درکش کنم که کار دارد که مرخصی ندارد و... چون آدم ها بایم مهمند. چون اولویت من دوست داشتن و دوست داشته شدن است. چون من بهای انتخابم را مردانه می پردازم. حالا بیایید همه چیز را کنار هم بگذاریم: وقتی من با کسی به غربت مهاجرت کنم او می شود همه ی تکیه گاه عاطفی، مالی، کاری و تا حدی شاید زبانی من. خب حالا من زندگی ام را با این همه وابستگی شروع می کنم. زندگی ای که چنین پا بگیرد یعنی من از شراکت 50% خودم باید بگذرم. پس من دیگر شانه به شانه ی همسرم نخواهم بود. باید پست سر او راه بروم. و آیا واقعا امکان دارد که پایه های یک زندگی را جوری که اول شکل می گیرد تغییر دهیم؟ یا نمی شود یا به سختی امکان پذیر است. این مشکلات را هم بر غربت اجباری اضافه کنید لطفا. من احمق نیستم. من می دانم که آدم درگیر زندگی می شود و به غربت و دلتنگی هم عادت می کند اما حالا می شود به من به گویید من در قبال همه ی قیمتی که می پردازم چه به دست می آورم؟ چیزهایی مثل دوبار به ایران سفر کردن و... من را فریب نمی دهد. وقتی کسی درگیر زندگی می شود نمی تواند و نباید زندگی را رها کند و سالی دوبار چند ماه برود سفر. شما فکر کنید من دانشجو باشم. می شود؟ تصور کنید بچه ی مدرسه ای داشته باشم، می شود؟ من نمی گویم هیچ وقت از ایران نمی روم. اما اگر تنها بروم که کلا ماجرا فرق می کند اما اگر بخواهم با شریک زندگی ام بروم. می خواهم اول به عشقی که به من دارد بتوانم اعتماد کنم و در واقع ترجیح می دهم چند سال اول زندگی را در کنار خانواده هایمان، در فرهنگ خودمان و... باشیم. بعد با شناخت جامعی همه چیزمان را در وجود هم خلاصه کنیم. برای انتخاب شریگ زندگی تان (حتی بدون در نظر گرفتن مهاجرت) به چه فاکتورهایی نیاز دارید؟!!!!!!!!!!!! پس من دو تا قضیه در کنار هم داشتم: خودش و استرالیایش. دیگر از گفتن اینکه من دیده ام که مادربزرگ خودم در غربت پیر شده است و نمی تواند حتی برای سفر به ایران بیاید و اینکه نمی خواهم همه ی عمر را در سفر بین دو کشور بگذرانم و فکر مریضی و گرفتاری ... صرف نظر کردم. آنهایی که گفتند من خارج از ایران را ببینم بعد نتیجه گری کنم، من نه ماه خارج از ایران زندگی کرده ام. در اروپا. اگر جایی باز هم سوالی باقی بود. بیشتر توضیح می دهم. مرسی که خواندید. واقعا حوصله کردید که بخوانید؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:9 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
من که تصمیمم را قبل از ساختن این وبلاگ گفته بود. اولین پست را هم کسی بخواند می داند حرفم چه بوده است. بعد از گذشت این ماه ها باز هم حرفم همان است. امروز نهم بود و آقای دوست باید بین من و استرالیا یکی را انتخاب می کرد. از پنج شنبه ی قبل آخرین باری بود که با هم حرف زدیم. من همه ی حرف هایم را به خودش زدم. و یک هفته سکوت از من خواست تا فکر کند. و من یک هفته دیدید که حرف نزدم. هیچ کدام به دیگری زنگ نزدیم. و من جواب اس.ام. اس هایش را ندادم. کل حرفی که زدیم همان جمله هایی بود که اینجا پیش روی شما نوشتیم. من همه ی دیشب را داشتم نامه ای می نوشتم خطاب به او. اما صبح پاره اش کردم. گویی به این سکوت عادت کردم. نه دلم می خواهد فریاد بزنم نه چیزی بگویم. می خواستم همه ی دلایل نرفتنم را بنویسم تا مبادا فکر کنید دارم کله شقی می کنم. گرچه هیچ کس اینجا از من نپرسید چرا. بارها تشویق هایتان برای اینکه بروم باعث شد بغض کنم. گاهی نظراتی بود که انگار جای من حرف می زدند. مثل نظر یلدا یا عقرب سیاه. و من نمی دانم چرا خفه خون گرفته ام. یک چیزی می گویید که بغضم باز شود و حرف هایم بریزد بیرون و داد بزنم؟ یک چیزی به من می گویید که از دردهایم برایتان بگویم و زخم هایم؟ من چرا خفه خون گرفته ام؟ آخرین جمله ای که به او گفتم: "حالا دیگر فکر کن بانو مرده است." و من چه قدر زندگی را دوست دارم. آقای دوست! پست قبلی را بخوان. دوست داشتی جوابشان را بده. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:25 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی آمدی گریه کرده بودی برای آنجا بدان، بروی هم گریه خواهی کرد برای اینجا... آقای دوست! عقرب سیاه جوابت را دادند. پ.ن. شعر از "اوزدمیر آصف" خانم یا آقای عقرب سیاهفکر می کنی من بانو رو دوست ندارم؟ شما داری یکطرفه به قاضی می ری. من هم به بانو احتیاج دارم. من هم دوستش دارم. اما دلم نمی خواد توی اوضاع بد زندگی کنه. من که نگفتم همه چیزشو ازش می گیرم که همتون دارین اینطوری می کنین! من تلاشم فقط واسه آینده بهتره. کاش درک می کردین. و جواب عقرب سیاه: آخه برادر من تلاش واسه آينده به چه قيمتي؟ به قيمت استرسو ناراحتيو دلهره واضطراب واسه بانو؟ يه دفه شده ازش بپرسي عزيزم نظر تو چيه؟ يا تو چي دوست داري؟ نميشه كه نظر خودتو بهش تحميل كني. تو الان داري مثل يه برده باهاش رفتار ميكني، اينم اونقدر دوستت داره و صبوره كه هيچي نميگه، ببين ديگه باهاش چي كار كردي كه آدم به اين صبوري ميخواد فرياد بكشه. ميدونم تو تمام تلاشت فراهم كردنه آرامشه، كارتم خيلي درسته ولي نبايد تنهايي تصميم بگيري، يا با خود محوري بري جلو و يا فكر كني همه اشتباه ميگن فقط تو راست ميگي. اصلا مسئله موندن يا نموندن نيست، مسئله اينه كه بانو امنيتو آسايشو آينده ي بهتري كه تو ازش دم ميزنيو نميخواد،بانو الان تورو مخواد، ميفهمي؟ ميخواد الان تو كنارش باشي بهش آرامش بدي حرف دلشو بشنوی، درد دلاشو بهت بگه، نه اينكه تو ازش كيلومترها دور باشيو همش نگرانت باشه، دلهره داشته باشه كه تو الان كجايي چي كار ميكني. شايدم اصلاً بانو تورو با اين خاك ميخواد، شايد خوشبختيرو اینجا با تو ميبينه. اين شايد ها همش حدس و گمانه من چيزي نميدونم و يقين دارم كه تو هم نميدوني. يه لحظه خودتو بذار جاش، چه حسي بهت دست ميده؟ ضمنا آقای دوست! مریم جان هم به خاطر جوابت تشکر کردند و 100% با تو موافقند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 14:39 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
من خالی از عاطفه و خشم خالی از خویشی و غربت گیج و مبهوت بین بودن و نبودن عشق آخرین همسفر من مثل تو، من رو رها کرد حالا دستهام مونده و تنهایی من ای دریغ از من که بی خود گم شدم، گم شدم تو ظلمت تن ای دریغ از تو، که مثل عکس عشق هنوز هم داد می زنی تو آینه ی من وای! گریه مون هیچ! خنده مون هیچ! باخته و برنده مون هیچ! .... پ.ن. چون باقی ترانه ربطی به داستان من ندارد از نوشتنش صرف نظر کردم. آقای دوستم! عقرب سیاه جوابت را در پست قبل دادند. باز هم اگر دوست داشتی جواب بده. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:15 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
آقای عقرب سیاه و یلدای عزیز. آقای دوست جوابتان را دادند. و من جوابش را می گذارم همین جا:خانم یلدا من حرف های شما رو قبول دارم اما مگه من گفتم دیگه نمی تونه دوستاش و خانواده اش رو بیبنه؟ من بهش تعهد دادم که تمام تلاشم رو می کنم که سالی 2 بار بتونه بره ایران و زمانی رو اونجا بمونه. زندگی که شروع بشه آدم درگیر میشه. من بهش پیشنهاد دادم که بیاد و ببینه بعد قضاوت کنه. باز هم می گم ما اگر بتونیم از این فرصت استفاده کنیم بعدا هم می تونیم برگردیم ایران با در دست داشتن این موقعیت ولی اگر الان از دستش بدیم و فقط بخواهیم بمونیم همینجا موندیم بدون اون موقعیت. کدوم بهتره به نظر شما؟ من حتی بهش گفتم بعد از گرفتن پاسپورت بر می گردیم اما قبول نمی کنه. چکار کنم من با این بانوی عزیز سنتی ام. خانم یا آقای عقرب سیاه و این را هم برای من نوشته است: من دوست ندارم تو فریاد بکشی بانو. تو از نبودن شناخت حرف می زنی . اگر من بتونم فرصت 6 ماه شناخت رو به تو بدم چی؟ اگز منو بشناسی (یهنی تا بحال نشناختی؟) چی؟ اونوقت میای؟ من فکر کردم و دیدم می تونم بعد از تمام شدن درسم 6 ماه بیام بمونم ایران در بست در خدمت تو که تو شناختت رو بدست بیاری تا اون موقغ. می تونین تحقیقاتتون رو توی زمانی که من واسه این ترم میرم سوئد انجام بدین. آدرس محل کار و دانشگاه رو هم در اختیارت می گذارم همراه با گواهی عدم سو پیشینه! هم داخلی هم بین المللی! نظرت چیه؟ پیشنهادی داری؟ اگر نظرت جلب شد واسه کار تو اقدام می کنیم و تا زمانی که بخواد ویزای تو بیاد من میرم اونجا و خونه و کار رو ردیف می کنم که تو بیای. بانو من ویزای استرالیام 5 سال اعتبار داره. 1 سالش که سوئدم و فقط می تونم 6 ماه دیگه رو نباشم توی خاک اوتجا که بتونم تمدید کنم ویزا رو. بعد از اینکه پاسپورت گرفتیم دستمون بازه دیگه. بانو حتی من شاید بتونم تزم رو زودتر نمام کنم که برگردم. بانو این موقعیت به خدا هم به نفع خودمونه هم آینده بچه ها و بقیه آیندگانمون. من دارم از حرف خفه می شوم اما همان که گفتم تا 9 مرداد هیچی نمی گویم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:53 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتنت مثل یک حادثه برام موندنیه حالا آواز سفر کردن تو خوندنیه لحظه ها، ثانیه ها طاقت موندن ندارن می سوزونن اما خب، فکر سوزوندن ندارن یه روزی لحظه هامون رنگ بنفشه ها بودن تو هوای خونه مون عطر آلاله ها بودن تن من، جسم تو یکی نبودن اما یه جون زیر آفتاب جدا، اما یکی سایه هامون حالا اون اسب بزرگ آهنی منتظره تا تمومی وجود منو همراهش ببره می بره هرچی رو که بود و نبود من می شم شناور مسیر رود "بدرقه" کلام تلخ رفتنه واسه من تجربه ی گسستنه آقای دوست! یلدای عزیز و عقرب سیاه در پست قبل برایت نظر گذاشته اند. اگر دوست داشتی جوابشان را بده. من باز هم هرچه که باشد بی کم و کاست تایید می کنم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:35 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
روح بزرگوار من دلگیرم از جحاب تو شکل کدوم حقیقته چهره ی بی نقاب تو؟ وقتی تن حقیرم رو به مسلخ تو می برن مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم اسم من رو از من بگیر تشنه ی معتی منم سنگین بار تن برام ببین چه خسته می شکنم به انتظار فصل تو تمام فصل ها گذشت چه یأس بی نهایتی ندیم من بود فصل بد خاکستری تسلیم و بی صدا گذشت چه قلب بی سخاوتی حریم من بود دژخیم بی رحم تنم به فکر تاراج منه روح بزرگوار من لحظه ی معراج منه فکر نجات من نباش مرگ من رو ترانه کن هر شعرم رو به پیکرم رشته ی تازیانه کن وقتی تن حقیرم رو به مسلخ تو می برن مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم اسم من رو از من بگیر تشنه ی معنی منم سنگین بار تن برام ببین چه خسته می شکنم آقای دوستم! بهتر از هرکسی اسمم و معنایش را می شناسی. نه؟ باید معنی قسمت های پررنگ شده را هم بهتر از هر کسی بفهمی. پ.ن. دوستان خوبم آقای دوست نظراتتان را جواب داد. من هم بدون تغییر، فقط تاییدش کردم. من هم حرف هایی برای گفتن دارم اما تا روز 10 مرداد حرف نمی زنم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:3 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود توی یک صحرای دور یک برج پیر و کهنه بود یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود برج ِ تنها سرپناه خستگیش شد مهربونیش مرهم شکستگیش شد اما این حادثه ی برج و کبوتر قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد اول قصه مون رو تو می دونی، تو می دونستی من نمی تونم برم، تو می تونی، تو می دونستی باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید التماس و اشتیاق رو ته چشم برج ندید عمر بارون عمر خوشبختی ِ برج کهنه بود بعد اون حتی تو خواب هم اون پرنده رو ندید ای پرنده ی من ای مسافر من من همون پوسیده ی تنهانشینم هجرت تو هرچی بود معراج تو بود اما من اسیر مرداب زمینم راز پرواز رو فقط تو می دونی، تو می دونستی من نمی تونم برم، تو می دونی، تو می دونستم آخر قصه مون رو تو می دونی، تو می دونستی آقای دوست! مریم خانومی در پست قبل برایت نظر گذاشته و با تو حرف زده. خواستی جوابش را بده من بی کم و کاست می گذارم اونجا. پ.ن. این ترانه با من و احساستم و داستانم بسیار همخوانی دارد. فقط بگویم که من نام جایی را که درش هستم "مرداب" نمی گذارم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 0:47 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
من و تو با لب تشنه، تن خسته، لب یک چشمه رسیدیم پیش رومون آب زمزم سوختیم اما قطره ای هم نچشیدیم من همیشه با تو از روزهای آفتابی می گفتم بهترین ترانه رو با صدای تو می شنفتم من و تو با لب تشنه، تن خسته، لب یک چشمه رسیدیم پیش رومون آب زمزم سوختیم اما قطره ای هم نچشیدیم تک سوار تو رسیده در بیا از دور سپیده کی بجز من برات از عاشقی گفته کی بجز من همه حرفاتو شنفته دلت رو بزن به دریا بگذر از طلوع فردا سفر ما از غروب تا به غروبه اولین همسفرم اهل جنوبه من و تو با لب تشنه، تن خسته، لب یک چشمه رسیدیم پیش رومون آب زمزم سوختیم اما قطره های هم نچشیدیم عاشقیم ما، عاشق تنهایی تلخ شبونه عاشقیم ما، عاشق اشک های گرم عاشقونه شبم از حادثه زخمی رنگ لاله صبح صادق همه ی آدمای دنیا بسیج اند دشمنانه واسه فتح قلب عاشق رنگ آفتاب هم پریده آخرین لحظه رسیده سهم ما همینه که جدا بمونیم پر فریاد اما بی صدا بمونیم من و تو با لب تشنه، تن خسته، لب یک تشنه رسیدیم پیش رومون آب زمزم سوختیم اما قطره ای هم نچشیدیم پ.ن. مریم جان اون نظر تایید شد. اما عزیز دلم نگران نباش من همه ی فکرهایم را کرده ام. روزی شاید اگر چنین خسته نبودم بیشتر بگویم. مرسی که چنین به یادمی و دل نگران. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 2:33 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
این را بخوان. می خواهم ببینی که هنوز آدم ها می توانند عاشقانه زندگی کنند. پ.ن. احتمالا باز هم مطلب به این پست اضافه می شود. تا جمعه ی آینده در این وبلاگ مطلبی نوشته نمی شود. سعی می کنم وبلاگ هایتان را بخوانم و کنارتان باشم حتی در سکوت. مرسی که در این مدت کنارم بودید. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 18:36 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر من شبیه اون چیزی بشم که تو می خوای دیگه اون وقت من نیستم... اگر یکی رو می خواستی مثل بقیه چرا از اولش اومدی سراغ من؟ پ.ن. یعنی می خوای باور کنم که از 12 ظهر تا 12 شب، یک ربع هم برای من وقت نداشتی؟ خیلی دلخورم. خیلی. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:40 توسط بانو
|
|
||