|
|
|
|
|
دیدار دیروز یک دیدار ساده بود. تعدادی دختر ساده، در یک کافی شاپ ساده. اما چیزی این دیدار را با دیگر قرارها متفاوت می کرد. آدم هایی که آنجا بودند از روی حدس و گمان یکدیگر را شناختند چون هیچ تصوری از قیافه ی هم نداشتند. آن ها حتی نام یکدیگر را هم نمی دانستند اما از بعضی خصوصی ترین احساس های هم خبر داشتند. بارها شب ها برای هم دعا کرده بوند. از شادی هم خوشحال شده بودند ، با غم یکدیگر اندوهگین شده بودند و حالا آمده بودند که دنیای مجازی شان را به واقعیت گره بزنند. و چه تجربه ی ساده و شیرینی بود. مثل همه ی خنده هایشان و گاهی گریه هایشان.... خورشید، آلما، ممو، گیتی، مریم، لیندا، می می و من! تشکر ویژه از |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:39 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
و چنین شد که سال دوم دبیرستان شروع شد. پر از خنده... شیطنت... دوستی. هرچه از خوبی آن سال ها بنویسم کم است. مدیرمان بر عکی مدیران آن سال ها ما را می فهمید. خوب یادم هست کلاسمان یک پنجره با کلاس کناری داشت. ما در را بسته بودیم و روی میز می زدیم و چند نفرمان می رقصیدند و یک لحظه متوجه ی صورت مدیرمان پشت قاب آن پنجره شدیم. ناگهان ساکت و پشیمان نشستیم سر جای خودمان. نفس هم نمی کشیدیم شاید. در کلاس را باز کرد با یک لبخند بزرگ. و گفت: چرا تموم شد؟ من داشتم کیف می کردم. اصلا اسمش زنگ تفریح است. و صدای هورای ما. بهترین کلاس مدرسه بودیم و شیطان ترین. سر گرمی بزرگ من آن سال خواند "کلیدر" بود در جامیز نیمکت. تا معلمی شروع به درس پرسیدن می کرد یا خاطره تعریف کردن یا روخوانی من کتاب را کمی جلو می آوردم و می خواندم. بعدا که معلم شدم فهمیدم آنها حتما متوجه ی من می شدند اما هیچ کدام هیچ گاه به روی خود نیاوردند و من در طول سال هر ده جلد کتاب را همان زیر نیمکت خواندم. حتی کتاب را با خودم خانه نمی بردم. از همان سال بود که فهمیدم شکوه و عظمت هرجا به آدم هایش است نه به دیوارهایش. من رشد کردم در کنار آدم هایی که می فهمیدند نباید مرا به اجبار در دعاها و نمازها و عزاداری ها نگاه دارند و من بارها رفتم بیرون از سالن در حیاط برای خودم کتاب خواندم تا مراسم تمام شود و مرا سر کلاس صدا کنند. تمام دبیرستان کوچکمان مرا به نام می شناختند. درس هایم را نمی خواندم، با عشق می بوییدم. می بالیدم. نه ماه گذشت و تابستان برایمان کلاس آمادگی گذاشتند برای سال سوم و آمادگی برای کنکور و آن سال تابستان من ایران نبودم. با آغاز کلاس ها دوستم در یک mail برایم تعریف کرد که دبیر ادبیاتمان مردی است شبیه سنجاب است. هفته ی سوم شهریور در مدرسه حاضر شدم. و اولین کلاسمان با همان دبیر بود. از در که وارد شد من یاد آن سنجاب افتادم و خندیدم. قبل از اینکه بنشیند بر روی صندلی گفت: "تو تا الان کجا بودی؟ یا پای تخته ببینم. گفته بودم امروز امتحان می گیرم." من آدم آرامی هستم و معنای اضطراب را فقط آقای دوست توانست به من بچشاند. دستش درد نکند! با لبخندی آرام رفتم پای تخته. گفت: بنویس "مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور" و اجزای جمله را مشخص کن. تا به حال این جمله را نشنیده بودم. اما خوب معنایش را فهمیدم. بدون معطلی اجزای جمله مشخص کردم. خندید. و پیوندی که همانجا ایجاد شد همه ی دو سال آینده را به کامم شیرین کرد. سوم دبیرستان آغاز شد... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:11 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
تصمیمم را گرفته بودم. من می خواستم علوم انسانی بخوانم. پیشنها اصلی این بود که ریاضی بخوانم و پیش دانشگاهی تغییر رشته بدهم اما دلم می خواست تمام این سال ها سر و کارم با آن چیزهایی باشد که دوستشان دارم. مادر و پدرم در مقابلم نایستادند بلکه کنارم بودند اما دلشان گرفته بود. هنوز در حال و هوای زمان خودشان بودند که بچه های انسانی درس نخوان بودند و دانشگاه نمی رفتند و... وقتی رفتم برای ثبت نام، مدرسه ام اعلام کرد برای کیفیت بهتر علوم انسانی را حذف کرده است. حالا من دوباره باید دنبال دبیرستانی می گشتم که مرا یک قدم به هدفم نزدیک کند. تعداد مدارس خوب زیاد بود اما به خاطر کیفیت علوم انسانی نداشتند. تا اینکه مدرسه ی"فرهنگ" را به ما معرفی کردند که مدیرش آقای حداد ناعادل بود. گفتند معدلم خوب است (بالای 18.5 بود) ولی باید مصاحبه هم قبول شوم. خوب به یاد دارم که زمان مصاحبه مقارن بود با تکرار سریال "پس از باران" و من کلی دلخور بودم از این مصاحبه. خانومی گفت می خواهد با من تنها صحبت کند. سوال هایش اذیتم کرد. مثل اینکه آیا رمان هم می خوانم؟ از صادق هدایت چه طور؟ و من اعتراف کردم که به رمان های روسی بسیار علاقه دارم. هنوز خوشحالم که به خاطر مصلحت ثبت نام شدن در آنجا خودم را انکار نکردم. مدیر گفت به خاطر مصاحبه و اینکه حجاب خانواده مان چادر نیست از ثبت نام کردن من معذورند... دیگر جز چند دبیرستاد دولتی که کارشان خوب نبود هیچ حق انتخابی نداشتم. در همین آشفتگی یکی ار اقواممان تماس گرفتند و گفتند دبیرستانی هست که معروف نیست اما حداقل بدنام هم نیست و ما رفتیم برای ثبت نام. مدیری درشت اندام داشت و ساده. ساختمان مدرسه هم خانه ای دوبلکس بود با 8 کلاس. یک آشپزخانه و یک اتاق به عنوان دفتر. و حمام طبقه ی بالا اتاق معلمان مرد بود با همان کاشی های حمام. یک خانه بود و هیچ شباهتی به دبیرستان نداشت. کف سالنش پارکت بود. و شومینه هم داشت. استخری در حیاطش و ساختمان را طوری حصار کشیده بودند که ما می توانستیم با خیال راحت در هر جای مدرسه بدون مقنعه برویم. من دلم می لرزید از این انتخاب. اگر نمی شد؟ من مقابل پیشنهاد عاقلانه و منطقی بزرگترها ایستاده بودم. گرچه بحث نمی کردم ولی سکوتم می گفت که تصمیمم چیست. روز ثبت نام چنان بغض داشتم که نمی توانستم حرف بزنم. و از پنجره فقط حیات را نگاه می کردم. موقع خداحافظی دختر مدیرمان که معاون مدرسه بود (نه اینکه گمان کنید سنش کم بود. هم سن و سال مادرانمان بود اما دختر مدیر بود) رو کرد به من و گفت: مادرت خیلی شک دارند، تو به کمک ما مطمئنشان می کنیم که اشتباه نکردی! توانستم لبخند بزنم. من عاشق شادی های کوچک زندگی هستم. همین که دوشنبه تعدادی از شما را می بینم باعث می شود مثل بچه ها ذوق کنم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:46 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش الان کسی اینجا بود که اشک های من برایش کمی ارزش داشت... فقط کمی. تا من برایش می گریستم و از درد هایم می گفتم. پ.ن. دلم می خواهد بنویسم اما بغض و اشک نمی گذارد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:5 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
* یکی از کارهی سخت این روزها، درس خواندن است. به استاد گفتم نمره ام را بدهید من تعهد اخلاقی می دهم که بعدا کارها را تحویل دهم. برای دو تا درس قرار شد این کار را بکند. درس دیگری را تا شنبه وقت گرفتم. و آن یکی را تا پنج شنبه. چهارشنبه و شنبه هم دو تا امتحان سخت دارم. دیگر مغزم درد می گیرد نه سرم. * جای یکی در زندگی ام خالی است. یکی که مهربان باشد. که مرا دوست بدارد. که لازم نباشد مدام نگرانش باشم. یکی که در کنارش امنیت باشد. کسی که در این شب های سختی که می گذرند، گاهی sms بزند بگوید: خسته نباشی. دلم گریه می خواهد. کسی که بدانم هست حتی اگر برای بغضی که دارم کاری از دستش ساخته نباشد. * فردا می توانست آغاز یک راه دیگر باشد. اما لغوش کردم. باشد تا چند ماه آینده شاید حالم بهتر شد. * ای کاش قضاوتی در کار بود... * به یک آدم پر رو چگونه می گویید که دیگر نمی خواهید نه صدایش را بشنوید نه ببینیدش؟ جز اینکه می گویید: "تنهایم بگذار؟" باز هم نمی فهمد. عصبانی ام. خیلی. * دلم می خواهد داستان درس خواندن هایم را بنویسم: * دلم می خواهد برایتان از رابطه ام با آقای دوست بگویم اما گویی یکی نمی گذارد. دستی نامرئی جلوی مرا می گیرد. برای این هم که سوءتفاهم نشود باید بگویم آن آدم پر رو آقای دوست نیست. چه قدر این نام برایم غریب شده است. باید دنبال نام دیگری باشم، سپس از او برایتان بگویم. نه؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 20:15 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
پنج شنبه و جمعه درسم را خواندم. حجم خواسته شده 5000 بیت بود. و باید در سه تا شرح جزییات را بررسی می کردم. ضعیف شدم و سرعتم به خوبی چند ماه گذشته نیست. عصر جمعه یکی از شرح ها را حذف کردم برای بالا رفتن سرعت خواندن. و ساعت 2 شب (یا همان صبح شنبه) یکی دیگر از شرح ها را گذاشتم کنار. امتحان 8 صبح بود. و ساعت 5 صبح هنوز تقریبا 3000 بیت مانده بود. متن را حذف کردم و سریع یکبار از روی شرح خواندم. بدون اینکه دقیق بدانم مطلب مربوط به کدام بیت است. تمام طول راه و تا ساعت 8 متن را روخوانی می کردم که در فضای کلی مطلب باشم. اما در نهایت 1000 بیت ماند. یک کار تحقیقی هم باید انجام می دادیم که من انجام نداده بودم. ساعت 8:30 شد و هنوز استاد نیامده بود. با مبایلش تماس گرفتیم و فهمیدیم که خواب مانده اند و گفتند 10 خودشان را می رسانند. من هم رفتم کتابخانه و آن 1000 بیت باقی مانده را هم خواندم. ساعت 10 استاد آمدند و گفتند امتحان شفاهی است. من هم چون حوصله ام سر رفته بود با اینکه آنچنان که دلم می خواست تسلط نداشتم، دومین نفری بودم که رفتم داخل اتاق. امتحان 40 دقیقه طول کشید و یکی از شیرین ترین لحظات عمرم بود. بیشتر شبیه گفتگو بود . سوال ها من را به وجد می آورد. مثل: عشق را در این دو داستان با هم مقایسه کنید و دلایل تشابه و تضاد را توضیح دهید و دیدگاه شاعر را توجیه کنید. اولین چیزی هم که استاد به من گفتند: "بشین ببینم می تونم اذیتت کنم یا نه!" بیش از 24 ساعت بود نخوابیده بودم. کلمات جلوی چشمانم می رقصید و زبانم سنگین شده بود. امتحان که تمام شد، استاد گفت: بیا خودت به خودت نمره بده. خندیدم. "استاد بالای 17 حقم نیست اما زیر 15 هم دلم نمیاد که بدم." خندید. "بنویس" و نوشتم 16. و جوابش سخت به دلم نشست. "تو خیلی منصفی." "استاد تحقیق هم نیاورده ام." "می بینی که از 20 داده ام. برایم می آوری. من خودم هم بعدا بهت نمره می دهم." راستش احساسی بهم می گوید نمره ام بیشتر می شود. اگر هم نشد باز هم خوشحالم. من که خودم می دانم در این چند ماه درس نخواندم و حقم بالاتر نیست. پ.ن. پای تنبلی و کاهلی نگذارید این درس نخواندن ها را. شما بهتر از خیلی ها حال این چند ماه مرا می دانید. خستگی تا مغز استخوانم نفوذ کرده. مخاطب خاص دارد: |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:17 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
می خواهم در مورد بعضی چیزها اینجا بنویسم. اما مدام از ذهنم فرار می کنند. اینگونه موارد را اینجا فهرست وار می نویسم تا بعد سر فرصت شرحشان دهم. * خاطرات درس و دانشگاهم پ.ن. شما موردی به ذهنتون می رسه که من باید بنویسم؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:1 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزویم این است کاش زندگی هامان همه در همین نقطه باشد پست سر چیزی نیست اما رو به رو....
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 20:21 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
منتظرم و این انتظار خسته ام می کند. اما حسی به من می گوید خبری که می خواهم نزدیک است و گاهی که یادش می افتم دلم هُری می ریزد و نفسم تنگ می شود، اما حسی به من می گوید انتظارم دارد به پایان می رسد. کاش خبری باشد که باید. کاش خدا در آغوشم بگیرد و بگذارد در امنیت حضورش به خواب روم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:32 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:14 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز و دیشب حال درونی ام اصلا خوب نبود. برای همین از دو جلد کتابی که باید امتحان می دادیم یکی را نتوانستم بخوانم. با خودم گفتم نهایتا پنج نمره را نمی گیرم. تا ساعت یک کتاب را زیر و رو کردم اما آنچه که باید دستگیرم نشد. خیالم راحت بود که کتبی است و من می توانم از اطلاعات موازی ام استفاده کنم. سر جلسه استاد گفتند امتحان را شفاهی برگزار می کنند. برای آنکه زودتر از آن فشار عصبی راحت شوم، به عنوان سومین داوطلب رفتم در اطاق. اولین چیزی که دیدم لبخند مهربان استادم بود که حالم را پرسید. بعد از نگاهم گویا فهمید اوضاع از چه قرار است. (اگر خوب نگاهم کنید، نگاهم خیلی حرف ها می زند.) گفت: تو تنبل نبودی! - نیستم! تابستان بدی بود استاد! - می دانم. من به تو اطمینان دارم. نمره ی تحقیقت را می دهم تا برایم هر وقت توانستی آماده اش کنی. حالا کتاب را باز کن. کتابی را که خوانده بودم باز کردم و جز دو تا اشتباه لپی، خوب جواب دادم. - من از تو بیشتر انتظار داشتم. - معذرت می خواهم اما بگذارید پای اینکه هول شدم. - چند سال است شاگردم هستی جایز نبود هول شوی. - حق با شماست. از اطاق خارج می شوم بدون آنکه از کتابی که نخوانده ام از من سوالی بپرسد، به خاطر همان اطمینانش. مطمئن بود که من خوانده ام. و به خاطر همین اعتمادش من این کتاب را می خوانم، خوب، کامل و دقیق. پ.ن. مرسی که به یادم هستید و حالم را می پرسید. خیلی خیلی برایم ارزش دارد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:45 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
امتحان امروز بد نبود. خدا فردا را هم به خیر کند. فردا هم ساعت یک امتحان دارم. ببخشید اگر نیستم و نمی خوانمتان یا نظری نمی دهم. سرم که خلوت تر شود می آیم. مرسی که یادم هستید. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 20:8 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت هست و نیم شب است. سیصد صفحه شعر عربی هنوز مانده است و امتحان فرداست ساعت یک بعد از ظهر. خسته ام. خسته ام و نمی خواهم بخوانم و دلم می خواهد قلم را بر کاغذ بگذارم و بنویسم و بغض کنم و باز هم بنویسم تا شاید برای خودم معلوم شود از چه چیز دارم رنج می کشم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:42 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
حرفی نیست جز امتحان و درس های نخوانده!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:19 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
پ.ن. منبع "A man called old fashion" |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:0 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
دست بردار ازین در وطن خویش غریب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 20:38 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
هفتاد صفحه دیگر باید بخوانم. اما نیاز ِ نوشتن مرا می کشاند اینجا. نیاز ثبت افکاری که در ذهنم سنفنوی مردگان اجرا می کنند. * غمگینم. بی آنکه بگویم، می فهمد. می گوید: "کار ِ همان دل عاشقت است؟" می خندم. "چه عشقی!" می گوید: "خوب باش" می گویم: "امر می کنی؟" می گوید: "خواهش است. خوب باش. بمان برایمان. نزدیکی. بمان... برایمان... خوب... بمان.لطفا" * ته ِ ته ِ چشمانم را می کاود با نگاهش. می گوید: "برای آزمون دکترا باید بخوانی." چشمانم را می بندم. * تلفن می کند: "این هفته که ببینمت برایت نظرم را می گویم." با خودم فکر می کنم کی من قرار گذاشتم که یادم نیست؟ * دلم یک کافه ی پر دود می خواهد. و پاکتی سیگار. دود کنم همه شان را لای انگشتان باریک بلندم با ناخن های لاک زده. دستی می زد بر شانه ام. و سیگار را می گرفت. و در گوشم زمزمه می کرد: "به من قول داده بودی." * امروز تصمیم گرفتم دست به شیطنتی طولانی بزنم. اگر بشود، کمی می خندم. * تلخم. پ.ن. من سیگار نمی کشم. فقط گفتم دلم می خواهد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 21:29 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم یک اتفاق خوب می خواهد. چیزی که باعث شود دوباره آرزوها در من رشد کنند. تا دوباره شب ها برای تحققشان دعا کنم. تا گاهی سرم را بگیرم بالا و به خدا چشمکی بزنم و برایش دست تکان دهم. دلم حادثه می خواهد. راه رفتنی بر سر دیوار و صدای خنده هایم. اینکه در آینه نگاه کنم و به خودم بگویم: "بخواهی، می شود. می توانی" دلم مثل بچه ها بهانه می گیرد و من مانند پدری مسکین که نان برای فرزندانش ندارد، اینقدر دیر به سراغ دلم می رم که خوابیده باشد و بهانه نگیرد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:32 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
. پ.ن. این پست عنوان ندارد. چون نمی دانم نام غربتی که در وجودم است را چه می توان گذاشت. بعدا نوشت: آن ترانه حذف شد. نباید اصلا نوشته می شد. نباید شنیده می شد یا باور می شد یا امیدی یا خاطره ای. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:56 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
مرداد ماه 1387. وقتی قبول می کنم به او فکر کنم و برای این دو سال نبودنش صبر کنم. وقتی بغض دارد خفه ام می کند و مدام نفس های عمیق می کشم. وقتی غرورم زخمی برداشته است که با گذشت زمان عفونت کرد. وقتی سوار تاکسی می شوم. sms می زند، بیتی شعر که هرچه الان فکر می کنم کاملش یادم نمی آید: ... با من دل یکدله کن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 20:55 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
ساحل در گوش دریا نجوا می کند: بی سلام برایت می نویسم تا خداحافظی نداشته باشد... شروعی ندارم که پایانی داشته باشم! اسفند ماه 1386
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:0 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
خواندن این نظر برایم دردناک بود: "بانوجان! به نظر من تو آقای دوست را چندان دوست نداشتی فقط عادت کرده بودی چون جایی را که در زندگیت " فعلا " خالیست پر می کرد. یک عادت شبیع عادت یک سیگاری به سیگار! برات خوشحالم که این عادتت ترک شده یا داره میشه." فقط می توانم بگویم گمان می کنم اگر چنین بود اولین کسی که می فهمید خودش بود. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:7 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 10:16 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
نقطه ی آغاز نوشته هایم را گم کرده ام و در جستجوی یافتنش از اعماق دلم عبور می کنم. جایی که ساکت و دست نخورده مانده است که اگر روحم طغیان کند سنگ های زندگی بر هم سوار نمی شوند و من هنوز زندگی می کنم با خنده ها و گریه هایم. شاید نطقه ی آغاز باید خود زندگی باشد تا بتوان به نقطه ی پایان رسید. و چه آرام خواهم مرد اگر بدانم آرام زیسته ام و طوری از کنار زنده ها گذشته ام که "دل آهوی بی جفت" هم نلرزیده باشد. کلمات حقیرند برای بیان ناگفته های روحم و روحم نمی داند من از جانش چه می خواهم. و هر لحظه پشیمان می شوم از نوشتن که نوشتن کار من نیست. من همیشه شنوای خوبی بودم اما گفتن شغل من نیست. کار من نگاه کردن است و لبخند زدن به همه ی آنچه که می بینم که من نقطه ی پایانم را با هیچ چیز عوض نمی کنم و زندگی را حتی با نقطه ی پایان. این روزها چیزهایی را تجربه می کنم که باعث می شود در درون خودم فرو روم و فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم و باز هم و عاقبت نفهمم که چه کرده ام مگر؟ من با سکوت و خنده هایم دارم با روح آدم ها چه می کنم؟ و می ترسم... اگر اشتباه کرده باشم؟ باور کنید کار من سخن گفتن نیست و من چه قدر حرف زده ام و با صدایم چه کرده ام که اگر هیچ، پس اینان چه می گویند؟ زنیست که تجربیاتش سنگین است. حرفم را باور کنید که زن بزرگی است. من را زیاد نمی شناسد. تنها به سلامی در دانشکده. برای سوالی به او زنگ می زنم. یک ساعتی حرف می زنیم. من در دهه ی سوم زندگی ام و او در دهه پنجم. هنگام خداحافظی می گوید نامم را صدا می کند. می گوید: روحم سبک شد که هستی که اگر مانند تو باشند همه چیز خوب می شود. نامم را صدا می کند و می گوید روزم را با صدای تو شروع کرده ام. روز خوبی خواهد بود. روحم سبک شد. کار من حرف زدن نبود. من از مسئولیت آنچه می گویم می ترسم. من همانم که او گفت؟ زن دیگری که هنوز ندیدمش. با او حرف می زنم و می گوید با صدایت روزم را ساختی. به تو ایمان دارم هر تصمیمی که بگیری. ایمان آدم ها را من چگونه به دوش بگیرم؟ اینک پسری است حدودا سی ساله. از بیست و یک سالگی اش با او حرف زده ام. تنها در این دنیای مجازی. یک سالی هم می شود که به دلایلی شماره ی من را دارد اما جز یک بار دیگر با هم حرف نزدیم. تلفن می کند بعد از سلام می گوید: کارهای رفتنم درست شده است، چهارشنبه می روم و فقط فرصت دارم از چند نفری خداحافظی کنم و تو... و نامم را صدا می کند و می گوید از آغازش به تو ایمان داشتم و برای بودنت در این سال ها کنارم به خودم افتخار می کنم و از تو متشکرم. می گوید من می روم اما ایمان دارم هر تصمیمی تو بگیری درست می شود. نامم را صدا می کند و می گید می خواهم صدای تو بدرقه ام کند که تو را از یاد نمی برم که یک روز هرجا باشم خبرش به من می رسد که تو موفق شدی. تو قهرمان من بودی. نامم را صدا می کند و می گوید مصداق نات هستی. به خاطر ما که می شناسیمت همین گونه بمان. می ترسم از بار سنگین نگاه ها. کسی نیست صدای من را از من بگیرد؟ دوست دوران دانشگاه. از سفر می آیم و به او تلفن می کنم. می گوید: وقتی نیستی چیزی کم است. دور که می شوی ساعت به ساعت یاد خنده هایت می افتم و حرف هایت. نزدیکم بمان. نامم را صدا می کند و می گوید من به تو افتخار می کنم. [حذف شد] کار من خداحافظی نبود. سلام هایم را پس بدهید. [حذق شد] مگر من چه می گویم؟ کاش بیشتر از این سکوت کنم. هراسم همه از عاقبت است. باری که بر دوشم می گذارند سنگین است. کار من گفتن و نوشتن نبود. باز هم بگویم؟ از او که گفته بود: دلم می خواهد همه ی دنیا او را بشناسند؟ از او که گفت: تو هرقدر تلفن من را جواب ندهی من باز هم زنگ می زنم تا بدانی که دوستی ِ عزیزت ارزشش بیشتر از این حرف هاست برایم و هنوز بعد از ماه ها که جوابش را نمی دهم زنگ می زند. سلام هایم را پس بدهید. من از وداع های گریان می ترسم. برای ...! پ.ن. مطالبی که نوشتم فقط وقایع چند هفته ی اخیر است. دلم بی قرار است. خیلی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 20:7 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
نه اینکه گمان کنید دیگر دلم نمی خواهد بنویسم اما دارم احساسات گوناگونی را تجربه می کنم که قابل گفتن و نوشتن نیستند. دارم یکدست می شوم و گویی کسی چیزهایی را در گوشم زمزمه می کند. رنجی که می کشم را دوست ندارم اما خودم را چرا! و دوباره دارم سبک قدم برمی دارم با همه ی باری که بر شانه دارم. آه که چه قدر حرف دارم اما دیگر نمی توان نوشت....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 21:38 توسط بانو
|
|
||
|
|
|
|
|
با لحن خودت مي گفتي :مرد كه گريه نمي كنه نازنين مرد هم اگر مرد باشد از بي عرضگي خودش گريه مي كند فقط مردها گريه مي كنند نازنين !!!!ولي من كه مرد نيستم لا اقل براي تو مرد نيستم ! از "غریب نامه" پ.ن. دلخور نشوید اگر از زبان دیگران می نویسم. خب حرف دل من را زده اند دیگر. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:57 توسط بانو
|
|
||