تبليغاتX
شب نوشت های من

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....
.
.
.
.
.
.
.
.

پ.ن. این پست عنوان ندارد. چون نمی دانم نام غربتی که در وجودم است را چه می توان گذاشت.

بعدا نوشت: آن ترانه حذف شد. نباید اصلا نوشته می شد. نباید شنیده می شد یا باور می شد یا امیدی یا خاطره ای.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:56  توسط بانو  | 

من
خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن
عشق
آخرین همسفر من
مثل تو، من رو رها کرد
حالا دستهام مونده و تنهایی من
ای دریغ از من
که بی خود گم شدم، گم شدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو، که مثل عکس عشق
هنوز هم داد می زنی تو آینه ی من
وای!
گریه مون هیچ! خنده مون هیچ! باخته و برنده مون هیچ!
....

پ.ن. چون باقی ترانه ربطی به داستان من ندارد از نوشتنش صرف نظر کردم.

آقای دوستم! عقرب سیاه جوابت را در پست قبل دادند. باز هم اگر دوست داشتی جواب بده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:15  توسط بانو  | 

رفتنت
مثل یک حادثه برام موندنیه
حالا آواز سفر کردن تو خوندنیه
لحظه ها، ثانیه ها طاقت موندن ندارن
می سوزونن اما خب، فکر سوزوندن ندارن

یه روزی لحظه هامون رنگ بنفشه ها بودن
تو هوای خونه مون عطر آلاله ها بودن
تن من، جسم تو یکی نبودن
اما یه جون
زیر آفتاب جدا، اما یکی سایه هامون
حالا اون اسب بزرگ آهنی منتظره
تا تمومی وجود منو همراهش ببره
می بره هرچی رو که بود و نبود
من می شم شناور مسیر رود
"بدرقه" کلام تلخ رفتنه
واسه من تجربه ی گسستنه

آقای دوست! یلدای عزیز و عقرب سیاه در پست قبل برایت نظر گذاشته اند. اگر دوست داشتی جوابشان را بده. من باز هم هرچه که باشد بی کم و کاست تایید می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط بانو  | 

روح بزرگوار من
دلگیرم از جحاب تو
شکل کدوم حقیقته
چهره ی بی نقاب تو؟
وقتی تن حقیرم رو به مسلخ تو می برن
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم
اسم من رو از من بگیر
تشنه ی معتی منم

سنگین بار تن برام
ببین چه خسته می شکنم
به انتظار فصل تو
تمام فصل ها گذشت
چه یأس بی نهایتی ندیم من بود
فصل بد خاکستری
تسلیم و بی صدا گذشت
چه قلب بی سخاوتی حریم من بود
دژخیم بی رحم تنم
به فکر تاراج منه
روح بزرگوار من
لحظه ی معراج منه
فکر نجات من نباش
مرگ من رو ترانه کن
هر شعرم رو به پیکرم
رشته ی تازیانه کن
وقتی تن حقیرم رو به مسلخ تو می برن
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم
اسم من رو از من بگیر
تشنه ی معنی منم

سنگین بار تن برام
ببین چه خسته می شکنم

آقای دوستم! بهتر از هرکسی اسمم و معنایش را می شناسی. نه؟ باید معنی قسمت های پررنگ شده را هم بهتر از هر کسی بفهمی.

پ.ن. دوستان خوبم آقای دوست نظراتتان را جواب داد. من هم بدون تغییر، فقط تاییدش کردم. من هم حرف هایی برای گفتن دارم اما تا روز 10 مرداد حرف نمی زنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:3  توسط بانو  | 

زیر این گنبد نیلی
زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور
یک برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج ِ تنها سرپناه خستگیش شد
مهربونیش مرهم شکستگیش شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصه مون رو تو می دونی، تو می دونستی
من نمی تونم برم، تو می تونی، تو می دونستی
باد و بارون که تموم شد
اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاق رو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی ِ برج کهنه بود
بعد اون حتی تو خواب هم اون پرنده رو ندید
ای پرنده ی من
ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنهانشینم
هجرت تو هرچی بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز رو فقط تو می دونی، تو می دونستی
من نمی تونم برم، تو می دونی، تو می دونستم
آخر قصه مون رو تو می دونی، تو می دونستی

آقای دوست! مریم خانومی در پست قبل برایت نظر گذاشته و با تو حرف زده. خواستی جوابش را بده من بی کم و کاست می گذارم اونجا.
همچنین عقرب سیاه هم در این پست براین نظر گذاشته اند. اگر خواستی این را هم جواب بده.
نظر من اگر مهم باشد دلم می خواهد جواب بدهی.

پ.ن. این ترانه با من و احساستم و داستانم بسیار همخوانی دارد. فقط بگویم که من نام جایی را که درش هستم "مرداب" نمی گذارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 0:47  توسط بانو  | 

من و تو با لب تشنه، تن خسته، لب یک چشمه رسیدیم
پیش رومون آب زمزم سوختیم اما قطره ای هم نچشیدیم
من همیشه با تو از روزهای آفتابی می گفتم
بهترین ترانه رو با صدای تو می شنفتم
من و تو با لب تشنه، تن خسته، لب یک چشمه رسیدیم
پیش رومون آب زمزم سوختیم اما قطره ای هم نچشیدیم
تک سوار تو رسیده در بیا از دور سپیده
کی بجز من برات از عاشقی گفته
کی بجز من همه حرفاتو شنفته
دلت رو بزن به دریا
بگذر از طلوع فردا
سفر ما از غروب تا به غروبه
اولین همسفرم اهل جنوبه
من و تو با لب تشنه، تن خسته، لب یک چشمه رسیدیم
پیش رومون آب زمزم سوختیم اما قطره های هم نچشیدیم
عاشقیم ما، عاشق تنهایی تلخ شبونه
عاشقیم ما، عاشق اشک های گرم عاشقونه
شبم از حادثه زخمی
رنگ لاله صبح صادق

همه ی آدمای دنیا بسیج اند
دشمنانه واسه فتح قلب عاشق
رنگ آفتاب هم پریده
آخرین لحظه رسیده
سهم ما همینه که جدا بمونیم

پر فریاد اما بی صدا بمونیم
من و تو با لب تشنه، تن خسته، لب یک تشنه رسیدیم
پیش رومون آب زمزم سوختیم اما قطره ای هم نچشیدیم

پ.ن. مریم جان اون نظر تایید شد. اما عزیز دلم نگران نباش من همه ی فکرهایم را کرده ام. روزی شاید اگر چنین خسته نبودم بیشتر  بگویم. مرسی که چنین به یادمی و دل نگران.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 2:33  توسط بانو  |