تبليغاتX
شب نوشت های من
آلما جانم! دیدی من به جای چای، بستنی خوردم و موهایم هم خیس بود و مریض شدم؟ از دوشنبه شب سردرد دارم و تب و لرز. از کار و زندگی افتاده ام. به گمانم آنفولانزای خوکی می باشد.connie_wimperingbaby.gif

امروز با همه ی خستگی و کوفتگی به دیدار یک دوست رفتم. مرداد ماه سال 1387 او را دیده بودم تا به امروز. حالا ما با هم در فضای باز نشسته بودیم و حرف می زدیم و یک بچه گربه ی بانمک مدارم اطراف ما پرسه می زد. یک وقت نگاه کردم دیدم مدام از دور خیز بر می دارد سمت من و ناگهان پرید بر روی پای من و ناخن هایش گیر کرد به دوخت های مانتویم. (همان که دوشنبه هم تنم بود) حالا نه می توانست برود و نه می شد که همانطور بماند. خلاصه کلی با هیجان خندیدم. و صدایم هم بیش از پیش گرفت.

ماجرای دوستی ما بسیار جالب است. 

آغاز دوستی من و گیدی (نام مستعار او را چنین می گذاریم.)
سال دوم دبیرستان بودم که در چت با آقایی حرف زدم. کمی که حرف زدیم گفت: "من از حرف زدن تو خوشم آمده است، چند سال داری؟" گفتم. گفت: "تو خیلی کوچکی، من ... سالم است." الان دقیق یادم نیست چند سالشان بود ولی گمان می کنم حدود 30، 32 بود. بعد هم گفت که به خاطر این فاصله ی سنی نمی تواند به من بیشتر حرف بزند. فردای آن روز دیدم ID ناشناسی مرا add کرده است. پرسیدم که کیست. گفت: "شما را دایی ام به من معرفی کرده است و گفته است که دختر خوبی هستید و من خواستم بیشتر با شما آشنا شوم. سینا هستم و 18 سال دارم." بعد از چند گفتگو اعتراف کرد که یک سال هم از من کوچکتر است و هیچ گاه این سوال معصومانه اش یادم نمی رود که بعد از این اعتراف گفت: "حالا که از شما کوچکترم دیگر با من حرف نمی زنید؟" اهل یکی از شهرهای جنوب بود. و ما سال ها با هم چت می کردیم. دوستان ساده ی خوبی برای هم بودیم....
ادامه دارد...

پ.ن. دوستان عزیزم من جواب کامنت ها را همینجا در کامنتدونی می گذارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:40  توسط بانو  |