|
|
|
|
|
آلما جانم! دیدی من به جای چای، بستنی خوردم و موهایم هم خیس بود و مریض شدم؟ از دوشنبه شب سردرد دارم و تب و لرز. از کار و زندگی افتاده ام. به گمانم آنفولانزای خوکی می باشد. ![]() امروز با همه ی خستگی و کوفتگی به دیدار یک دوست رفتم. مرداد ماه سال 1387 او را دیده بودم تا به امروز. حالا ما با هم در فضای باز نشسته بودیم و حرف می زدیم و یک بچه گربه ی بانمک مدارم اطراف ما پرسه می زد. یک وقت نگاه کردم دیدم مدام از دور خیز بر می دارد سمت من و ناگهان پرید بر روی پای من و ناخن هایش گیر کرد به دوخت های مانتویم. (همان که دوشنبه هم تنم بود) حالا نه می توانست برود و نه می شد که همانطور بماند. خلاصه کلی با هیجان خندیدم. و صدایم هم بیش از پیش گرفت. ماجرای دوستی ما بسیار جالب است. آغاز دوستی من و گیدی (نام مستعار او را چنین می گذاریم.) پ.ن. دوستان عزیزم من جواب کامنت ها را همینجا در کامنتدونی می گذارم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:40 توسط بانو
|
|
||