<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شب نوشت های من</title>
<link>http://lanuit.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 03 Nov 2009 09:58:24 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تا نگاه کنی فقط رفتن است...</title>
<link>http://lanuit.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;قطار می رود&lt;br /&gt;تو می روی&lt;br /&gt;تمام ایستگاه می رود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من چه قدر ساده ام&lt;br /&gt;که سال های سال&lt;br /&gt;در انتظار تو&lt;br /&gt;کنار این قطار رفته ایستاده ام&lt;br /&gt;و همچنان&lt;br /&gt;           به نرده های ایستگاه رفته&lt;br /&gt;                                           تکیه داده ام!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://thumbsnap.com/i/quYA1tXi.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نخواهم نوشت مگر تصمیمم عوض شود. تک تکتان را دوست داشتم و دارم. وبلاگ هایتان را می خوانم. اگر حرف گفتنی هم باشد نظر می گذارم برایتان. &lt;br /&gt;شاید اینکه نمی توانم اینجا از روزانه هایم بنویسم و بدون اینکه اندوه بر دلم بنشیند این است که نیتم در ساختن اینجا همان است که گوشه ی صفحه نوشته ام. سعی ام را کردم، نشد. اما یادها و خاطره ها که آزارم می دهد...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;پ.ن.1. شعر از مرحوم استادم قیصر امین پور.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;پ.ن.2. قسمت نظرات را باز می گذارم که پل ارتباط من باشد با شما.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;پ.ن.3. مریم جان من با تو کارها دارم. فقط کمی زمان می برد با این روزهای شلوغی که من دارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 09:58:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lanuit&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>lanuit</dc:creator>
<guid>http://lanuit.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نود و هفت</title>
<link>http://lanuit.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;لا به لای نوشته ها این نامه را پیدا کردم که چند ساعت قبل از رفتنش از ایران نوشتم و برایش میل کردم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;اگر اینجا برایتان نقل می کنم برای این است که به گمانم حرف های خوبی درش هست. و می بینم که هنوز هم به همه ی آنچه گفتم معتقدم و سربلندم از حرف هایی که زدم و راضی ام که پایش را با عملم امضا کردم.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;دوست عزيزم:&lt;br /&gt;حتما به ياد مى آورى که گفتم نامه اى برايم بنويس و هر آنچه را بايد بگو... نوشتى! و آخرش هم نوشتى که باز هم حرف دارى و کم کم خواهى نوشت!&lt;br /&gt;من منتظر نوشته هايت خواهم بود. اگر تلخ باشد يا شيرين! مى خواهم هرگاه هوس گفتن و نوشتن کردى مرا به ياد آورى! حالا هرچه بود!&lt;br /&gt;دوستم! اين نامه را هم من مى نويسم که حرف هايى را بزنم که مى خواهم فراموش نکنى. &lt;br /&gt;مي خواهم فراموش نکنى که دخترى در راه دوستى اش لايه لايه ديوارهايش را فروريخت! مى خواهم فراموش نکنى که پسرى در راه دوستى اش پر بغض ترين روز زندگى اش را داشت! قصدم از نوشتن اين حرف ها فقط گفتن آنهاست تا بدانى! و اگر مى دانى به ياد آورى! &lt;br /&gt;ديگر نگران نيستم چرا که هر دو تصميم گرفتيم خطر کنيم و گمان مى کنيم خوب بدانيم داريم چه مى کنيم!&lt;br /&gt;به من گفت: دارى اسطوره صبر مى شوى! شايد بايد اسطوره صبر بشويم!&lt;br /&gt;... فقط کاش تو براى سرنوشتت تصميم گرفته باشى نه زمان! &lt;strong&gt;کاش تو بروى نه اينکه زمان تو را ببرد&lt;/strong&gt;! براى رفتن زير پايت را محکم کن! از کسانى نباش که بر جاده لغزنده مى روند و زمين مى خورند و بعد مى گويند از ابتدا خطا بود!&lt;br /&gt;دوست عزيز، قبل از رفتن به تمام کسانى که دوستشان دارى بگو که دوستشان دارى! حتى اگر بارها گفته اى و مطمئنى که مى دانند! سعى کن  تمام آن ها را به تو بد کرده اند ببخشى. مى خواهم کوله بارت را سبک کرده باشى قبل از رفتن! &lt;br /&gt;درست را براى  گرفتن مدرک مخوان! طورى درس بخوان گويى با هر خطى که مى خوانى کمى از رازهاى هستى را مى فهمى! &lt;br /&gt;دوست ندارم از انسان هايى باشى که بعد از رفتن گمان مى کنند بايد عوض شوند و گذشته را فراموش کنند! هرچه را تا امروز براى خود حرام مى دانستى همچنان حرام بدان و سعى کن عادات کوچکت را ترک نکنى! ببين هر انسانى را بيش از آنکه کارهاى بزرگش بسازد، عادات کوچکش مى سازد!&lt;br /&gt;از من قول گرفتى‌ که راستش را بگويم! چشم! اما واقعا انتظار دارم تو نيز چنين کنى! با خودت و من عهد ببند که همه چيز را به من بگويى. نه چون عشقت بودم. چون دوستت هستم. مى خواهم روى دوستى ام حساب کنى! راحت بگويم؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قول بده که با من صادق خواهى بود و قول بده که اين بار چيزى را دير به من نگويى!&lt;/strong&gt; اين قول هيچ ضمانتى ندارد جز خود تو. حفظش کن!&lt;br /&gt;مرا از ياد مبر ولى اگر زمانى چشم باز کردى و ديدى مدت ها بوده که به يادم نبودى غمگين مشو! مى خواهم از يادآورى ام شاد شوى!&lt;br /&gt;و اميدوارم به ياد آورى شبى را در کافه کاره که قول دادى در در آينده، زمانى که نبودم، کسى را با من مقايسه نکنى!&lt;br /&gt;خواستى از ياد نبرم که انتهاى ذهنت از دوستى با من چه هدفى دارى. اگر بر سر هدفت ماندى، &lt;strong&gt;مى خواهم از ياد  نبرى که براى آنکه سرنوشتم را با تو قسمت کنم از تو شناخت مى خواهم و عشق&lt;/strong&gt;. براى شناخت به من بايد وقت بدهى. گفتى مى توانى اين کار را بکنى. يادت هست؟ در پارک جمشيديه! روى نيمکت نشسته بوديم.&lt;br /&gt;نترس آقای دوستم! نترس! من ايمان دارم هر کس به موقع به اونجايى که بايد مى رسه. فقط بايدش را خودش تعيين نمى کنه. هر زمان هر جا بودى، خوب اطرافت را نگاه کن! حتما دليل قانع کننده اى براى بودنت پيدا مى کنى! &lt;br /&gt;سعى کن هميشه با منطقت تصميم بگيرى اما اغلب رو احساس آدم ها حساب کنى! اين ها نصيحت نيست. اين ها چيزهايى است که من مى خواهم تو بدانی! چه باشم، چه نباشم! &lt;br /&gt;يادت هست؟ گفتم همه حضورم به قدم هايى است که در ذهن تو مى زنم! و من عاشق پياده روى ام!&lt;br /&gt;... حرف هايم را زده ام. مثل اين مى ماند که بار هايم را زمين گذاشته باشم. حالا دستانم خالى است تا دوستانه دستانت را بفشارم.&lt;br /&gt;اما من بيشترين چيز را&lt;br /&gt;در کوتاهترين زمان برايت گفتم...&lt;br /&gt;تنها به تو!&lt;br /&gt;قول هايت يادت نرود! هر شب برايم نامه بنويس، برايم حرف بزن! بگذار همه چيز را به هم بگوييم. شايد ما مصداق اين جمله باشيم که:&lt;br /&gt;براي جان هايي که به هم نزديکند جدايي بزرگ ترين نعمت است از حيا آزادشانمي سازد و ميانشان همه موانع را در هم مي شکند!&lt;br /&gt;مي خواهم دوستاني باشيم که از آنچه هستيم و کرديم و مي کنيم در مقابل هم خجالت نکشيم. مي خواهم اگر بزرگ ترين گناه زندگي ات را هم کردي بتواني به من بگويي.&lt;br /&gt;هرکسي را که دوست مي داريم بخشي از وجودمان را در او جا مي گذاريم. مواظب آنچه از تو به جا مانده هستم تو هم مواظب من باش. &lt;br /&gt;ببين همه چيز در اين نيست که ما يک روزی يک جای دنيا بگوييم ما به هم رسيديم! اگر نشد، می خواهم اين قدر برايمان ارزش داشته باشد که به خاطراتمان بی احترامی نکنيم. و از بودن ديگری در وجودمان خشمگين نشويم. هر دو مي دانيم با ديگري چه کرديم. اما خودمان بهتر می دانيم که درونمان چه شد. اگر يک روزی توانستی اين ها را انکار کنی يعنی من هيچ وقت عشقت نبودم. آن روز هم غمگين نشو! &lt;br /&gt;دروغ نمی گويم من می ترسم! اما الان هيچ کدام چاره ای جز صبر نداريم! &lt;br /&gt;برای رسيدن به آرزوهايت و اهدافت تلاش کن!&lt;br /&gt;من همهء آن نقدها را از کف داده‌ام&lt;br /&gt;آن روزها که بودی ، به پايم و ماندی برايم ...&lt;br /&gt;دلم ازين نسيه که روزی خواهی آمد دست بر نمی‌دارد&lt;br /&gt;براي جاهايي که اذيتت کردم معذرت مي خواهم! حلالم کن بعد برو! &lt;strong&gt;خدای من اينقدر بزرگ هست که همه چيز را دست او بسپارم مخصوصا پاداش و جزای اعمالمان را!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;برای صادق بودن بايد بهای بسيار گرانی پرداخت. هم کسی که می گويد بهايش را می پردازد هم کسی که می شنود! من به سهم خود بهای هر دو را می پردازم. تو چطور؟&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;با&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;نو&lt;br /&gt;مرداد ماه 1387&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;پ.ن. &lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;ترانه&lt;/span&gt; جان یک خبری از خودت می دهی؟ نمی توانم برای وبلاگت نظر بگذارم.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 14:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lanuit&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>lanuit</dc:creator>
<guid>http://lanuit.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار آرام دخترک بارون زده</title>
<link>http://lanuit.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;در سکوت خانه ای که هیچ کس در آن نیست فقط کلماتند که می پیچند، فقط کلمات.&lt;br /&gt;در آن سوی پل پیوند&lt;br /&gt;تویی با خنجری در مشت&lt;br /&gt;در این سو مانده پا در گل&lt;br /&gt;منم با خنجری در پشت&lt;br /&gt;اینک در ذهن من فقط کلمات کنار هم می نشینند تا روزگارم را برای شما روایت کند. روزگار آرام من.&lt;br /&gt;این روزها سرما اذیتم می کند. لباس گرم و شوفاژ روشن افاقه نمی کند. لحاف را هم که به خود می پیچم، خوابم می برد. &lt;br /&gt;کتابی
که می خواندم در آغوشم است و من خواب؛ که با صدای در اتاق چشمانم را کمی
باز می کنم. پدر لیوانی چای برایم آورده است با بیسکوییت هایی که دوست
دارم، بی هیچ حرفی بر روی میز می گذارد، میان آن لغتنامه ها و شعر ها و
کاغذها. چشمانم را می بندم.&lt;br /&gt;سرما امانم را بریده است، خزیده
ام زیر لحاف و چسبیده ام به شوفاژ اما خاطراتم سردند، زمهریر. امانم را
بریده اند، فرو می روم... آرام... آرام... &lt;br /&gt;تولدم را فراموش
کرده است... نمی آید تهران... می گوید که نمی رود که مگر می شود بی من به
سر برد... سفارت... پشت در... اشک هایم... می رود... شب های انتظار...
روزهای امتحانش... حتی آن پیتزایی که صبر نکرد با من بخورد... انتظار...
صبر... برای عید زنگ نزد... سکوت... تصمیم نمی گیرد... برای شما می
نویسم... دلداری ام می دهید... می آید... تجریش... جوابم را نمی دهد...
نگاهم می کند... می خواهم دستم را بلند کنم و به ازای همه ی این ماه ها
سیلی بزنمش... می روم... پیاده... از تجریش تا ظفر... نامه هایش... حرف
هایش...&lt;br /&gt;داغ شده ام. عرق... گرما... شوفاژ را خاموش می کنم.
گرم است. خیلی. پنجره را باز می کنم. زیر پنجره می خوابم بدون لحاف و
خوابم می برد. &lt;br /&gt;صبح با لبخند پدرم و لیوان آی پرتقالی که به
دستم می دهد بیدار می شوم. لیوان چای دست نخورده را می برد. می خوابم.
صدای مادرم بیدارم می کند: &quot;بیدار شو با مامان صبحانه بخور.&quot; می خندم. آن
شال بزرگ ترکمنی را دورم می پیچم و می روم. بعد از صبحانه یک حمام داغ.
موهایم را که بلند شده اند دارم خشک می کنم که در آینه خودم را می بینم.
لبخند می زنم. فقط به خودم. فقط برای خودم. &lt;br /&gt;موهایم را دوست دارم... و لب هایم را... در چشمانم خیره می شوم. باید این روزها به بهترین حالت بگذرند...&lt;br /&gt;این
روزها آرام راه می روم. آرام حرف می زنم. به مزه ی هرچه می خورم توجه می
کنم. دوباره مزه ها را یاد می گیرم و رنگ ها را. شعرها را آرام می خوانم و
دوباره حرف زدن را یاد می گیرم و به هرآنچه که بتوانم عشق می ورزم. به
آینده فکر نمی کنم. روزهایم را هر روز زندگی می کنم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;پ.ن. گاهی که خاطرات هجوم می آورند باید جایی نوشته شوند تا آرام تر بگذرند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 15:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lanuit&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>lanuit</dc:creator>
<guid>http://lanuit.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسخره!</title>
<link>http://lanuit.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>
چند سال پیش آقا پسری بود که برای رفتن از ایران تلاش می کرد. رفت سوئد. قبل و بعد از رفتنش مدام به گوش من می رساند که ایران جای ماندن نیست و هرگاه بیایی من خودم روی تو جدی فکر می کنم. من هم عطایش را به لقایش بخشیدم. می دانم که یکی- دو سالی می شود دکترایش را گرفته و ساکن سوئیس شده است. هنوز هم گاهی حرفش را به گوشم می رساند.&lt;p&gt;ماجرای آقای دوست را هم که می دانید؟ استرالیا و ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و حالا یک خواستگار ایرانی ساکن آمریکا!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;پ.ن. ممنونم به خاطر تک تک نظرات ارزشمند و مهربانتان. می خواهم یک بار دیگر با لذت همه شان را بخوانم و بعد تاییدشان کنم. مرسی! باز هم ممنونم به خاطر همه ی صبوری و مهربانی هایتان!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 15:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lanuit&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>lanuit</dc:creator>
<guid>http://lanuit.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقطه سر خط</title>
<link>http://lanuit.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;دیگر تمام شد&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;حالا بیا به خانه برگردیم&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;بیا به فال گشوده ی این کتاب قدیمی&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;فقط از یک جواب روشن کوتاه&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;به سهم اندک این علاقه قناعت کنیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سیزدهم مهر 1388&lt;br /&gt;هنوز صدای خودم را می شنونم که خواهش کردم تمام شود. من اصلا برای چیز دیگری تلفن کرده بودم. اما جمله اش که &quot;حاضری با مردی زندگی کنی که همیشه حسرت کاری که انجام نداده رو بخوره؟&quot; آب پاکی بود بر روی دستانم. تصمیمش را دیگر باید می گرفت. تصمیمی که حتی انتخاب نبود. تصمیمی برای اقدام به دل کندن. برای همین وقتی پرسید: &quot;تو بگو چه کنم؟&quot; بدون لحظه ای مکث گفتم: &quot;خداحافظی&quot;. پیشنهاد خودش بود که همه چیز برای من تمام شود و فقط به او اجازه دهم که اگر بعد از فکر کردن های طولانی انتخابش من بودم مثل یک خواستگار محترم با خانواده پا پیش بگذارد. آیا راهی جز پذیرفتن بود؟ تلفن که قطع شد، خودم باور نمی کردم که صدای هق هقم چنان بلند باشد. نفسم که بند آمده بود و ... همه ی شادمانی ام این بود که در خانه تنها هستم. سردم شده بود. ژاکت پوشیدیم و جوراب و یک شال پشمی به خودم پیچیدم. و باز هم می لرزیدم. دوستی قدیمی و دور همان موقع online بود و سلام کرد. جواب دادم که گفت: خوبی؟ لبخند زدم. گفت خوب نیستی. گفتم &quot;چرا این را می گویی؟&quot; لبخند زد: &quot;درست است که ندیدمت ولی سال هاست که با تو چت می کنم. چرا خوب نیستی؟&quot; نگفتم. اما اینکه کسی از راه دور اینقدر مرا بشناسد که از نوع انتخاب کلماتم بفهمد لبخندم دروغین است به من فهماند که دنیا تمام نشده است. گفت که بیدار می نشیند تا ساعتی دیگر و اگر خوابم نبرد حتما بیایم و برایش حرف بزنم. و من با همان لباس های پشمی خزیدم زیر لحاف پر قو. و هنوز سردم بود. گیج بودم. روحم درد می کرد و جایی در خلأ دست و پا می زدم. و خوابم برده بود که از صدای sms موبایلم بیدار شدم. از دوستی که از درد دندانش گله کرده بود. از آن خلأ به واقعیت پرت شدم. من باید می توانستم جوابش را بدهم. اما چند بار آن چند کلمه را خواندم تا معنایش را بفهمم. جوابش را دادم. اینsms در آن وضعیت تسلی بخش نبود اما به من فهماند که زندگی در اطراف من با همه ی قوت خودش جاریست و من حق ندارم از آن فاصله بگیرم. بگذارید صادق باشم و بگویم هنوز هم گاهی هوای دلم بارانی می شود اما چیزهایی هست که چنان لبخندی بر لبانم می نشاند که توصیفش از توصیف اندوهم دشوارتر است. مثل حرف دوستی که وقتی گفتم چه قدر درد دل کنم؟ گفت ما می خواهیم رفیق روزهای دردت باشیم. یا آن دیگری که گفت: تو اینجا را به خاطر حمایتی که می خواهی انتخاب کردی. پس بگذار در این روزها همه حمایتت کنیم. یا sms دوستی نه چندان قدیمی که از تصمیمات جدیدم می پرسد و نتیجه شان و من تعجب می کنم که چگونه یادش مانده ست یا نظر خصوصی مریم عزیزم که نگران حال من است و یا تک تک دلگرمی های شما که حالم می پرسید و برایم دعا می کنید. زندگی ممکن است گاهی خاکستری شود اما سیاه نه. در کنار همه ی اندوهم آموختم که هر بذری که بکاریم روزی درویش خواهیم کرد. این روزها از حاصل بذری می خورم که قبلا پاشیدم. وقتی در دانشکده راه می روم و در اندوهم غرقم، استاد به من سلام می کند و می پرسد چته؟ آنگاه بیش از پیش می فهمم که عشق باید بتواند در روزهای اندوهم دستم را بگیرد. عشقی که این روزها دریافت کردم مرا مطمئن کرد که با تنهایی قرن ها فاصله دارم. &lt;br /&gt;حالا می دانید چرا این روزها نبودم و در سرم چه می گذشت. درس هایم زیادند خوشبختانه و وقت تلف شده ام کم. روزها کند می گذرند اما هر بار که به یاد می آورم انتظار تمام شده است، احساس سبکی می کنم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;پ.ن.1. پریسا جان یک خبر از خودت به من بده لطفا.&lt;br /&gt;پ.ن.2. شعر از &quot;سید علی صالحی&quot;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 16:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lanuit&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>lanuit</dc:creator>
<guid>http://lanuit.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نود و سه</title>
<link>http://lanuit.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>
در جواب کامنت طه برای پست قبل:&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; style=&quot;color: rgb(0, 51, 204);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;افسوس چیزی نمانده در ازدحام کلامم&lt;br /&gt;من یک سبد حرف دارم اما پر از نقطه چینم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 05:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lanuit&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>lanuit</dc:creator>
<guid>http://lanuit.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نود و دو</title>
<link>http://lanuit.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>مرسی که یادم هستید. مرسی که حالم را می پرسید و مرسی که به خاطر نبودن هایم سرزنش نمی کنید. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;من هستم. می آیم، نظراتتان را می خوانم. مطالب وبلاگتان را می خونم. اما باور کنید چیزی برای گفتن ندارم. هم اینجا و هم در وبلاگ هایتان. کلمات از ذهنم فرار می کنند و نوشتن برایم سخت شده است. خیلی جملات در ذهنم است که دلم می خواهد اینجا بنویسم. اما مشکلم خود همین نوشتن است. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تقریبا همه تان می توانید حدس بزنید دلیل این اندوه چیست. پس بگذارید توضیح ندهم. مرسی&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 03:24:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lanuit&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>lanuit</dc:creator>
<guid>http://lanuit.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نود و یک</title>
<link>http://lanuit.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://thumbsnap.com/i/2c1fw3Ud.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 21:47:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lanuit&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>lanuit</dc:creator>
<guid>http://lanuit.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی وبلاگی</title>
<link>http://lanuit.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;a href=&quot;http://khaterestoon.blogsky.com/&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;یلدا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;ی عزیزم من را به بازی دعوت کرده. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;- اسم ۳ تا وبلاگ که خیلی دلتون می خواد قیافه نویسنده اش را ببینید . با علتش !!!! &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;یلدا (خاطرات روزانه یلدا و یاشار)&lt;br /&gt;ترانه (زندگی ها)&lt;br /&gt;سانیا (عاشقانه های من)&lt;br /&gt;دلم می خواد ببینمشون. کار دل دلیل نداره که!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;- اسم سه تا وبلاگی که احیانا باعث عوض شدن
تفکرات شما یا بیشتر فکر کردنتون در مورد مسائل یا یادگرفتن درس هایی
از زندگی شدن رو  بنویسین . اینم با علت !!!!&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;من از هر وبلاگی که خوانده ام حتما چیزی آموخته ام.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;-اسم سه تا از محبوبترین وبلاگ هایی که خواننده خاموششون هستین و حتما مرتب بهشون سر می زنین را بنویسین . &lt;/strong&gt;من هر مطلبی که بخوانم و نظری داشته باشم، خاموش نمی مانم. در همه ی وبلاگ هایی که می خوانم حتما نظر داده ام. &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;تقریبا هر وبلاگی که دیدم، این بازی را انجام داده است. اگر کسی این بازی را دوست دارد و انجام نداده، از طرف من دعوت است.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 14:14:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lanuit&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>lanuit</dc:creator>
<guid>http://lanuit.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lanuit.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>گاهی سکوت جایز نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی شما را می خواند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                &lt;A href=&quot;http://hessezibayezendegi.blogfa.com/post-133.aspx&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;  خانومی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 12:22:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lanuit&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>lanuit</dc:creator>
<guid>http://lanuit.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
